هوسانه

امیر روی تخت غلتید. جای هستی خالی بود. از اتاق بیرون آمد و توی آشپزخانه سرک کشید. هستی پشت میز نشسته بود و دود سیگار از کنار صورتش بالا می رفت. صندلی را عقب کشید. هستی خاکه سیگار را توی جاسیگاری کریستال تکاند و کنار چشمش را پاک کرد.

امیر گفت: چی شده؟

هستی گفت: خوابم نمی بره...

ساکت شد و یک پک محکم به سیگار زد و سیگار را به امیر داد.

- می دونی هوس چی کردم؟

- چی؟

- حلیم...

امیر خیره نگاهش کرد: این موقع شب؟ دیوونه شدی؟ الان هیچ جا باز نیست.

- یه جایی هست، من بلدم.

امیر بلند شد: من می رم بخوابم... تو هم  پاشو، صبح از سرویس جا می مونی.

                                                               ***

هستی خزید زیر پتو و دستش را گذاشت روی بازوی امیر: می دونی مرجان و حامد کجا اولین بار همدیگر رو دیدن؟ هیچوقت برات گفتم؟

امیر کمی جابجا شد ولی جواب نداد. هستی لبه تخت نشست و چراغ روی پاتختی را خاموش کرد. نور چراغ خیابان که روی پرده توری افتاده بود روی دیوار گلهای بزرگ و کوچک ساخته بود.

- اون روز آخرین امتحان رو داده بودیم و جفتمون برای فردا بلیط داشتیم که برگردیم شیراز. چند تا از بچه ها هم اومده بود پیشمون. آخرشب که همه رفتن و ظرفها رو شستیم، نشستیم به حرف زدن. اصلا خوابمون نمی اومد. مرجان پیشنهاد داد که تا صبح نخوابیم. بعد از اینکه چند دست تخته بازی کردیم یه دفعه مرجان گفت که هوس حلیم کرده، منم مثل تو بهش گفتم که هیچ جا باز نیست ولی اخلاق مرجان رو که دیدی اگر دلش یه چیز بخواد دست بردار نیست. هرچی بهش اصرار کردم تو گوشش نرفت... گوش می کنی چی می گم؟

امیر پتو را کنار زد و کنار هستی نشست. هستی دستش را روی پای امیر گذاشت.

- مرجان زنگ زد به آژانس. سریع لباس پوشیدیم. وقتی آژانس اومد آماده بودیم. چه برفی هم می آمد. بعد از ظهرش هوا خوب خوب بود ولی اونموقع چند سانتی هم برف روی زمین نشسته بود. سوار که شدیم راننده مسیر رو پرسید. می دونی راننده کی بود؟

- حتما حامد.

- آره... حامد بود، مرجان گفت که یه جایی ببردمون که حلیم بگیریم. حامد برگشت و انگار که بهش فحش داده باشیم چپ چپ نگاهمون کرد. گفتش که این موقع شب و توی این برف جایی باز نیست اما مرجان راضی بشو نبود. دو ساعتی توی خیابونا می گشتیم و حامد غر می زد و مرجان جوابش رو می داد. بالاخره نزدیکیهای میدان تجریش یه جایی پیدا کردیم. اسمشم یادمه. اسمش سید مهدی بود. هم حلیم داشت و هم آش. حلیم رو که گرفتیم به مرجان گفتم که برای راننده هم بخریم. مرجان عصبانی شد. گفتش که راننده باید بوی حلیم رو بشنوه و دلش بخواد تا آدم شه و انقدر غر نزنه. ولی بالاخره راضی شد. یه ظرف هم برای حامد خریدیم. وقتی برگشتیم تو ماشین و ظرف حلیم رو بهش دادیم انگار از این رو به اون رو شد. یه نوار قشنگ گذاشت و تا خونه چیزی نگفت. موقع پیاده شدن هرکاری کردیم پول نگرفت. توی خونه نشستیم پشت پنجره و آروم آروم حلیم خوردیم. نمی دونی چه کیفی داد. مرجان اول از حامد بد گفت ولی کم کم لو داد که حامد از اولی که سوار ماشین شدیم تو نخش بوده.

امیر بلند شد و پرده را کنار زد. رفتگر خیابان را جارو می زد و صدای جارو توی سکوت خیابان می پیچید: پس توی دوران دانشجویی الواتی هم می کردید؟

هستی از پشت بغلش کرد: خیلی... خیلی زیاد.

امیر برگشت و صورتش را بوسید: چشمم روشن... بدو برو آماده شو تا قبل از اینکه فردا ببرم طلاقت بدم یه حلیم عالی از سید مهدی بگیریم.

هستی خندید و از اتاق بیرون دوید.

  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦