نسلها

مرد که از پدرش صحبت می کرد ته چشمهایش برق می زد. صدایش می لرزید. پشت تمام کلماتی که انتخاب می کرد افتخاری که از پسر آن مرد بودن می کرد مشخص بود. پسر و دخترها دور تا دور میز کوچک نشسته بودند و چای و شیرینی می خوردند. همیشه وقتی خواندن شعرهای بچه ها تمام می شد و مرد نظرش را درباره شعرها می گفت، نوبت چای وسیاست بود و گاهی هم چیزهای دیگر. مثل آن روز که صحبت گذشته ها شده بود و مرد یاد پدرش افتاده بود. استکانهای چای بالا و پایین می رفتند و شیرینی های داخل ظرف کم و کمتر می شدند. مرد چند تا از شیرینی ها را داخل بشقابی گذاشت و پسرش را صدا کرد تا شیرینی ها را ببرد. پسرش با صدایی که مشخص بود تازه از خواب بیدار شده جواب داد که خود مرد ظرف را ببرد. مرد از پشت میز بلند شد و بشقاب را به همراه یکی از استکانها برداشت و رفت.    

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦