جابجايی

عروس خانم دیر کرده. مادرش عذرخواهی می کند و از اتاق بیرون می رود. امیدوارم از این اتفاقات مضحک سریالهای تلویزیونی نیافتاده باشد. می دانم که هادی خیلی وقت است که با دختر دوست است و با افکار روشنفکرانه خانواده عروس خانم به اینجا رفت و آمد هم می کند. هستی با چشم علامت می دهد. سرم را پایین می آورم. توی گوشم زمزمه می کند: امروز از داماد هم خوشتیپ تری.

لبخند می زنم. حرفش خیلی عجیب است چون کم پیش می آید خواهر آقای داماد از این ولخرجی ها کند. مطمئنا غرغرهایم قبل از آمدن که حضور من توی این مراسم لازم نیست موجب این لطف شده. دستش را کمی فشار می دهم و گره کراوات کج راه آبی تیره را محکم می کنم.

هادی انگار که روی جوجه تیغی نشسته باشد دائم روی مبل جابجا می شود. عروس خانم با سینی چای پشت سر مادرش می آید و چای را از بالای اتاق که پدر هستی نشسته تعارف می کند. چای را که جلوی هادی می گیرد از لرزش دست و سرنگون شدن فنجان خبری نیست و بجایش لبخند آشنایی است که رد و بدل می شود. فنجان چای را که برمی دارم توی صورت عروس خانم نگاه می کنم. ناگهان تمام آرایش صورتش پاک می شود و می بینمش که پشت ردیف کتابهای کتابخانه دانشگاه با دوستش می خندد و با دست به من اشاره می کند. این پلکها و گونه و لب و گردن را بارها بوسیده ام و تمام زوایای پنهان این بدن پوشیده شده زیر چادر سفید را می شناسم. می سوزم و همه بلند بلند می خندند. فنجان چای را برگردانده ام.

پدر هستی میان قهقه های بلندش بریده بریده می گوید: خوب شد که داماد یکی دیگه است.

محلی که چای ریخته بالا می گیرم و جلوتر از هستی که پشت سرم می دود از اتاق بیرون می روم.       

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦