آرامش تعطيلات عيد

 کابوس دیده ام. کابوس دیده ام؟ در خانه باز می شود و مهمانهای آشنا و نا آشنا داخل می شوند و بدون اجازه داخل اتاق می آیند و هر چه اهالی خانه دعوتشان می کنند برای پذیرایی به سالن پذیرایی بروند و روی مبل ها نزول اجلال کنند گوش نمی دهند و جلوی ردیف کتابهای نازنینم ازدحام می کنند.

روی تخت دراز کشیده ام و نمی توانم تکان بخورم. می خواهم بلند شوم و همه را بیرون کنم ولی نمی شود. کاش اقلا مثل گره گوار سامسا به حشره ای تبدیل می شدم تا از من بترسند و فرار کنند، ولی برعکس آنها تغییر کرده اند، شده اند یک مشت لاشخور که روی کتابهای نازنینم افتاده اند.

- دست بهشون نزنید آشغالا... دست نزنید...

داد می زنم ولی فقط یکی شان برمی گردد و با آرامش لبخند می زند و کتاب دشت سوزان خوان رولفو که توی دست دارد نشان می دهد. دلم آشوب شده. می خواهم بالا بیاورم. کتابها را با خون دل جمع کرده ام. هستی عزیزم را برای تا شدن لبه یکی از صفحه های کتاب تالار آیینه امیر حسن چهلتن از دست داده ام. دختر خاله بزرگ دستهایش را قلاب کرده و شوهر دیلاقش کلیدرهای محمود دولت آبادی را روی دستش می چیند. تقلا می کنم و خودم را روی پاهای نوه زاده عمه می اندازم که تمام جلدهای در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست را با خودش می برد. لگد می زند و پایش را از توی دستم بیرون می کشد. دوتا از بچه ها ورقهای شازده احتجاب هوشنگ گلشیری را می کنند و موشک درست می کنند و بطرف هم پرت می کنند. دختر سرهنگ دستش را دور گردن دوست پسرش انداخته و تمام نکات نمایشنامه پوف عباس نعلبندیان را مو به مو اجرا می کند. حاجی آقا مستوجب دعوه صفحه 54 کتاب چاه بابل رضا قاسمی را باز کرده و استغفار می گوید ولی معلوم است که زیر لبی می خندد. عزرائیل گوشه اتاق ایستاده و کتاب مرگ در می زند وودی آلن را ورق می زند. دعا می کنم بیاید و جانم را بگیرد تا از این عذاب خلاص شوم. سرش را بلند می کند و لبخند می زند و با کتاب بیرون می رود.

توی هیچکدام از قفسه ها کتابی نمانده. از اتاق بیرون می روم. مهمانها دور تا دور روی کتابهایی که روی هم چیده اند نشسته اند و میوه و آجیل و شیرینی می خورند. لعنت به این عید کوفتی که هیچ چیز آدم در امان نیست. روی زمین می نشینم و زار می زنم. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦