بلند شدم و روی دشک نشستم. با انگشت گوشه چشمها رو پاک کردم و شمد رو انداختم کنار. رضا صورتش رو گذاشته بود نزدیک سماور و لپهاش گل انداخته بود. سماور رو بلند کردم و گذاشتم روی چهارپایه چوبی. بخار شیشه پنجره رو با دست پاک کردم. مرجان توی حیاط لباسهای رضا رو روی بند پهن می کرد. به ساعت نگاه کرده:۶.۲۰ . از کی بلند شده بود که حالا داشت لباسها رو پهن می کرد؟ حتما هنوز از دستم عصبانی بود.
- تو آخر یه کاری می کنی این بچه رو چشم کنن بیچاره شیم.
مگه چیکار کرده بودم؟ سر شام خونه خان جون یه کم لیمو ترش داده بودم به رضا. چشمهاش رو که بسته بود و صورتش رو تکون داده بود، همه زده بودن زیر خنده. راحله بلند شده بود و رضا رو از بغلم گرفته بود و صورتش رو ماچ کرده بود.
- من نمی خواهم این فک و فامیلت اینقدر بچه ام رو ماچ کن. چپ می رن راست می آن تپ و تپ بچه رو ماچ می کنن. اوندفعه یادت نیست آبجی خانوم ات رضا رو انقدر بالا و پایین انداخته بود بچه ام شیردون شده بود. اندفعه توی روی خودشون می گم.
درو باز کرد و با لباسهای خشک شده که توی سرما مثل چوب شده بودن برگشت.
- سلام
جواب نداد. رفت و در سماور و برداشت. هنوز جوش نیامده بود. از پشت بغلش کردم و گردنش رو ماچ کردم. برگشت. چشماش آبی تر شده بود.