هاشورهای سفید روی زمینه سیاه

معصومه تو آینه به خطای سفید رو صورتم نگاه می کنه. آب توی چاله دستشو می پاشه رو صورتم و با دست محکم صورتم رو می شوره. دستم رو می کشه می بره تو اتاق و درو از پشت کلید می کنه. شونه رو که چند تا از دندونه هاش شکسته رو ورمی داره و موهامو شونه می کنه. شونه تو موهام که از صبح تا شب زیر کلاه قرمز با کش بسته بوده گیر می کنه ولی چیزی نمی گم. دوست دارم موهامو شونه کنه. از وقتیکه زن آقا محمود شده هفته ای یه بار اونم وقتی آقامحمود سر کاره می آد. موهای کنده شده داخل شونه رو می کشه بیرون و کف دستش می تابه شون. چشمش به کبودی دور مچ پام که می افته سئوال پیچم می کنه. بهش می گم که غروب وقتی هوا تاریک شده بود پام توی میله های پل سر چهارراه گیر کرده و مجید به زور درش آورده. صورتم رو ماچ می کنه و مچ پام رو می ماله. نمی گم که تا خونه گریه کردم ولی حتما از خطای سفید اشکام رو صورت سیاه حاجی فیروزیم فهمیده. بلند می شه از اتاق می ره بیرون. حتما می خواد مث همیشه چیزی رو که از خونه اش آورده بیاره بخورم. ولو می شم رو زمین. کف پاهام از بس از صبح با صدای تمپوی مجید رقصیدم ذوق ذوق می کنه. چشمامو می بندم. خیلی خوابم می آد.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥