سنگ سرد راه پله

پیرمرد نشسته بود روی بالاترین پله و دستهایش را قلاب کرده بود روی عصای کهنه کنده کاری شده. ساق های لاغرش توی پاچه های گشاد پیژامای نازک دیده می شد. توی پاگرد ایستادم و کیسه های سنگین خرید را توی دستهایم جابجا کردم. سرش را بلند کرد و نگاه کرد. چشمهای ریزش زیر ابروهای پرپشت سفید بسختی دیده می شد.

گفتم: سلام آقای لطفی، چرا تو راه پله نشستین؟

 چیزی زیر لب گفت. پشت در خانه ایستادم و چند بار با انگشت روی در زدم. کیسه ها را توی دست مهشید که در را باز کرد گذاشتم و به پیرمرد اشاره کردم. شانه هایش را بالا انداخت.

بالای سر پیرمرد خم شدم و گفتم: دخترتون خونه است؟ یا پشت در ماندید؟

 چیزی نگفت. زیر بازویش را گرفتم و بلندش کردم: بیاید پیش ما تا دخترتون برگرده.

 نمی خواست قبول کند. چند بار دستش را کشید و تعارف کرد ولی نتوانست جلوی اصرارم مقاومت کند. روی مبل راحتی بزرگ نشست و عصایش را تکیه داد به لبه میز. مهشید روی سنگ اپن خم شده بود و نگاه می کرد. رفتم داخل آشپزخانه و دست گذاشتم روی شانه اش: یه چایی بهش بده.

 مهشید گفت: برا چی آوردیش؟

 گفتم: تا دخترش برگرده خونه... روی پله ها سرده، گناه داره پیرمرد.

 و فکر کردم به موهای بلند سیاه دخترش که روی شانه های لاغر سفید تاب می خورد. مهشید استکان چای را جلوی پیر مرد گذاشت و روبرویش نشست. پیرمرد دستش را گرفت روی بخاری که از لبه استکان کمر باریک بلند می شد.

 مهشید گفت: رویا جون جایی رفته؟

 پیرمرد استکان را برداشت و یک جرعه خورد. چای داغ دهانش را سوزاند. چشمهایش پر از اشک شد. کنار مهشید روی دسته مبل نشستم و به چهره پیرمرد دقیق شدم. صورتش چقدر شبیه رویا بود. اشکهای پیرمرد قطع نمی شد. مهشید بلند شد و برای پیرمرد دستمال کاغذی آورد. پیرمرد اشکهایش را پاک کرد و از میان دندانها چیزی گفت. مهشید سرش را چرخاند سمت در آپارتمان و گفت: مثل اینکه صدای در خانه شما بود، مثل اینکه دخترتون اومد.

بلند شد و رفت سمت در. پیرمرد روی مبل نیم خیز شد و گفت: لطفا در رو باز نکنید... نمی خوام بفهمه که پیش شما بودم.

 پاهایش که به لبه میز می خورد استکان را روی میز شیشه ای می لرزاند. مهشید ایستاده بود وسط هال و به پیرمرد نگاه می کرد. پیرمرد که زل زده بود توی چشمهام گفت: مهمون داشت... طاقت نیاوردم بمونم تو خونه.

یاد سینه های سفت که کف دستهایم را بخوبی پر می کرد افتادم و لبخند زدم. پیرمرد عصایش را برداشت و جلوی در از مهشید که در را برایش باز کرده بود تشکر کرد.

مهشید گفت: حالا بهش می گید که کجا بودید؟

 پیرمرد گفت: مثل همیشه... روی پشت بوم.

مهشید در را بست و گفت: یعنی چی که دخترش مهمون داشت؟    

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥