بوسه بر روی قاب عکس

نسیم صورتش را به آینه نزدیک کرد و چند لحظه با دقت به تمام صورتش نگاه کرد. مداد را از روی میز برداشت و کمی کنار ابرویش را پر کرد. سرش را آرام چرخاند و موها را پشت گوشش داد و به خودش لبخند زد. بلند شد و از داخل کمد تاپ قرمز پررنگش که حمید خیلی دوست داشت را برداشت و پوشید. داخل هال رفت و در حالیکه دامنش را زیر پایش صاف می کرد روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد. به ساعت روی دیوار که پاندول طلایی کوچکش به چپ و راست می رفت نگاه کرد، چیزی به آمدن حمید نمانده بود. تلویزیون را خاموش کرد و بلند شد. دکمه ضبط سونی را فشار داد. صدای منصور داخل خانه پیچید. دستهایش را باز کرد و چند بار میان مبل ها چرخید. از بچگی عاشق این بود که صدای حرکت سریع دستهایش که انگار هوا را از وسط می شکافت را گوش کند. جلوی عکس حمید که شب عروسیشان گرفته بود ایستاد و لبهایش را غنچه کرد. حمید توی آن کت و شلوار سرمه ای با آن کروات کج راه سفید و آبی آسمانی چقدر خواستنی شده بود. صدای در راشنید. دوید طرف در ورودی آپارتمان و دستش را دور ستون بین هال و راهرو ورودی حلقه کرد و روی هوا تاب خورد تا حمید را غافلگیر کند.

- سلام.

از دیدن حمید با چشمهای پف کرده اشک آلود خشکش زد. حمید کیفش را روی زمین گذاشت و جلو آمد. چشمهایش دو کاسه پر از خون شده بود.

نسیم بازویش را چنگ زد: چی شده؟

- نترس... کارگرا امروز جوش کاری می کردن، یه لحظه نگاهم افتاد به برقش اینجوری شدم.

نسیم پنجه های حمید را توی دستش گرفت. داخل اتاق خواب کت حمید را درآورد و داخل کمد آویزان کرد. حمید روی تخت دراز کشید. نسیم کنارش نشست و با انگشتهای بلندش قطره های اشک سرازیر شده روی صورت حمید را پاک کرد.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥