اين زخمهای کهنه بين کتفها
ایستاده بودم جلوی مامان و هق هق می کردم. مامان بند کفشهای سفید گلی ام را باز می کرد و می پرسید که چه اتفاقی افتاده. شده بودم مثل موش آب کشیده. سر زانوهایم می سوخت. جورابهایم را بیرون آورد و بردم داخل حمام. شیر آب گرم را پیچاند. دکمه های روپوش سرمه ای را باز می کرد و دائم می گفت که چرا حواسم را جمع نمی کنم. گریه ام بند آمده بود. شلوارم را از پایم بیرون آورد و به زخم سر زانوهایم نگاه کرد. توی بخار پیچیده داخل فضای حمام چیزی نمی دیدم. آرام روی زخم ها راشست. بلند جیغ و داد می کردم و می گفتم که یواشتر.
***
محسن سرش را پایین انداخته بود و زیر چشمی آقای ناظم که با تلفن صحبت می کرد را می پایید. مامان روی صندلی جلوی میز نشسته بود و با مادر یکی دیگر از بچه ها صحبت می کرد. آقای ناظم گوشی را گذاشت و دکمه کتش که شکم برآمده اش را مهار کرده بود را باز کرد. نفسی به راحتی کشید و از پشت میزش بیرون آمد: خب... دیروز چی شده بود؟
دستش را گذاشت روی سرم و آرام دست کشید روی موهایم.
- آقا اینا وقتی داشتیم می رفتیم خونه برامون جفت پا گرفتن و زدنمون زمین.
و با دست محسن را نشان دادم. مامان جلو آمد و گفت: آقای صنیعی اگر بدونید چه شکلی شده بود. سر تا پاش شده بود برف و گل. سر زانوهاش اندازه یه کف دست زخم شده. شلوارت رو بزن بالا آقا ببینه.
خم شدم و پایین پاچه شلوار پارچه ای را گرفتم، ولی پاهای تپل گوشتی نمی گذاشت شلوار بالا بیاید. ناظم لبخند محوی زد و گفت: نمی خواد... من خودم این رو می شناسم که چه عجوبه ایه. تمام مدرسه از دستش به ستوه ان.
رفت طرف محسن و گوشش را گرفت: مگه نگفته بودم اگر اندفعه از این کارا بکنی باید بابات رو بیاری؟
گوش محسن سفید شده بود. روی پنجه پا بلند شده بود و گردنش را می کشید تا کمتر دردش بیاید. آقای ناظم گوشش را ول کرد و محکم با کف دست پشت گردنش زد. برگشت و پشت میزش نشست: توی تمام دوران کاریم بچه به این تقصی و شری ندیده بودم. شما بفرمایید من خودم ترتیب کارها رو می دم... تو هم برو سر کلاست پسرم.
با مامان از دفتر بیرون رفتیم. از پشت شیشه در نگاهش کردم. با دست پشت گردنش را می مالید و سرش را مثل این آدمهای پشیمان پایین اندخته بود