مرد جلوی فروشگاه بزرگ ایستاد و به دخترهای جوان ذوق زده که فروشگاه را روی سرشان گذاشته بودند نگاه کرد. یک قطره باران توی یقه پیراهن سفیدش افتاد. یقه بارانی سرمه ای را بالا زد و به آسمان نگاه کرد. ابرهای سیاه کیپ تا کیپ زنجیر شده بودند. وارد فروشگاه شد و به ردیف عروسک های کوچک و بزرگ جورواجور نگاه کرد. صاحب فروشگاه از دور برایش سر تکان داد. از زمانی که یادش می آمد تمام اسباب بازیهایش را از آنجا خریده بود. موهایش را با انگشتانش به عقب شانه کرد. طبق معمول بزرگترین عروسک چشمش را گرفته بود. قیمت عروسک را پرسید. صاحب فروشگاه که قیمت را گفت، تمام سرها بسمتش چرخید. همه می خواستند بدانند که چه کسی می خواهد آن همه پول بابت یک عروسک بدهد. شاگرد فروشگاه عروسک را به سختی روی صندلی کنار راننده جا داد. مرد اسکناسی کف دست پسر گذاشت. سوار شد وبه خرس پشمالوی صورتی نگاه کرد. خم شد و کمربند ایمنی خرس را بست. صورتش به گونه نرم خرس کشیده شد. برگشت و به گونه قرمز شده خرس نگاه کرد. خودش را روی صندلی راست کرد و استارت زد. با سرعت حرکت کرد. پشت چراغ قرمز انتهای کوچه ایستاد. تمام ماشینهایی که کنارش می ایستادند به خرس صورتی که مستقیم به جلو خیره شده بود نگاه می کردند.

جلوی خانه بزرگ قدیمی که رسید ماشین را نگاه داشت و سرک کشید تا ایوان رو به کوچه را که پنجره قدی با شیشه های رنگی داشت را ببیند. مدتها قبل از اینکه چیزی از رومئو و ژولیت شکسپیر بداند زیر آن پنجره منتظر می ماند تا فروغ بیاید و روی صندلی ننویی گوشه ایوان بنشیند و کتاب بخواند و او یک دل سیر نگاهش کند. توی آینه را نگاه کرد و فروغ را دید که از سر کوچه با دختر بچه ای می آید. سریع صندلی را خواباند و دراز کشید. کمربند ایمنی روی هوا خط کجی کشیده بود. قلبش به شدت می زد. سرک کشید و از توی آینه دوباره نگاهش کرد. همانطور آرام قدم برمی داشت. چقدر خودش را کنترل می کرد و قدمهای کوچک برمی داشت تا بتواند همپایش راه برود. تمام خاطراتش خاکستری شده بود بجز لحظاتی که با فروغ بود، تصویرهای رنگی شاد پشت سر هم رد می شدند. چشمانش را باز کرد و دختر همراه فروغ را دید که کنار شیشه ایستاده بود و به خرس صورتی نگاه می کرد. انگار اصلا او را نمی دید. دختر فروغ را صدا زد. فروغ آمد و کنار دختر خم شد و داخل را نگاه کرد ولی اولین چیزی که دید مرد بود که با چشمهایی که آتش از آنها زبانه می کشید نگاهش می کرد. انگار که مردمک های چشمش یخ زد. دست دختر را گرفت و داخل خانه گم شد. مرد بلند شد و به خم موهای های لایت شده بیرون مانده از روسری فکر کرد.

کنار جاده ایستاد و از ماشین پیاده شد. خرس را از ماشین بیرون کشید و پرت کرد روی خاکریز کنار جاده. خرس چند بار قل خورد و پایین خاکریز ایستاد. تمام صورتش گلی شده بود و رنگ قهو ای جای رنگ صورتی را گرفته بود. مرد چند دقیقه به خرس نگاه کرد. توی افق رعد و برق درخشید. رگبار دوباره شروع شد. مرد سریع سوار ماشین شد. برف پاک کن ها را راه انداخت ولی تصویر تار روبرو از باران روی شیشه ها نبود. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥