هستی جیغ می کشد.

پنجشنبه و شنبه را تعطیل می کنیم و حالا می توانیم چهار روز برویم رامسر. صبح ساعت 6 راه می افتیم. کلید ویلای یکی از بچه ها را گرفته ام. خیلی آنجا رفته ام. می توانیم توی ایوان روی منقل کباب درست کنیم و توی خانه کنار شومینه بخوریم. حرف بزنیم و شطرنج بازی کنیم و باز حرف بزنیم. هستی خوابش برده. از نانوایی کنار جاده چند تا نان لواش و کمی جلوتر از دکه کوچک عسل طبیعی با کره محلی می خرم. آفتاب کم کم بالا می آید و پلکهای هستی را قلقلک می دهد. جابجا می شود و روسری اش را روی صورتش می کشد و دوباره می خوابد. دلم برایش تنگ شده. برای خوابیدن بچه گانه و نق زدن هنگام بلند شدنش.

هستی جیغ می کشد.

هنوز پیشنهاد نداده قبول می کند. اسم رامسر را که می شنود می خواهد وسط خیابان بپرد توی بغلم. زن جوانی که از کنارمان رد می شود چپ چپ نگاهمان می کند و بچه اش را می کشد داخل محوطه بازی پارک ملت. هستی دائم درباره ویلا سئوال پیچم می کند. دو تا آب انار می خریم با یک آلوچه جنگلی. توی نی فوت می کنم و یکی از حبابهایی که بالا می آید می ترکد و قطره سرخ روی پیراهن سفیدم می نشیند. هستی غر می زند و با دستمال روی لکه که در حال جهانگشایی است را پاک می کند.

هستی جیغ می کشد.

هر چه اصرار می کنم که کنار جاده پیاده شویم و صبحانه بخوریم قبول نمی کند. یک روزنامه روی پایش پهن می کند و نانها را از روی صندلی عقب برمی دارد و با کره و عسل لقمه های کوچک درست می کند. هر لقمه ای که می خورد چند تا لقمه هم توی دهان من می گذارد. طعم شیرین عسل سر حالم می آورد. ابرهای سفید تکه تکه صبح حال تغییر رنگ داده اند و بهم پیچیده اند و جلوی خورشید را پوشانده اند.

هستی جیغ می کشد.

برف پاک کن ها نمی توانند بر سرعت بارش باران غلبه کنند. کاپشنم خیس خیس است. با دستمال صورتم را پاک می کنم. از آینه جلو عقب را نگاه می کنم، چیزی معلوم نیست. زیر چشمی هستی را نگاه می کنم. پاهایش را توی سینه اش جمع کرده و آرام گریه می کند. برمی گردم. صندلی عقب پر از خون است. انگار هنوز آن عقب افتاده و دارد خونریزی می کند. فرمان را محکم فشار می دهم. زیر ناخنهایم پر از خون خشکیده و گل است.

هستی جیغ می کشد.

باران شروع شده. هستی صدای ضبط را بلند کرده و همراه ابی داد می زند. هنوز هم همانطور شعر را با اشتباه می خواند. وقتی نگاهش می کنم ابرو بالا می اندازد و لبخند می زند. چیزی محکم با ماشین برخورد می کند. ترمز می کنم و از ماشین پایین می پرم. جلوی ماشین که چیزی نیست ولی سپر سمت راننده به شدت آسیب دیده. هستی از ماشین پیاده شده و عقب را نگاه می کند. یقه کاپشنم را بالا می زنم و می دوم پشت ماشین. جسم گلوله شده ای روی زمین افتاده و می لرزد. کنارش زانو می زنم و برش می گردانم. پیرزن گوژپشتی است که انگار از تمام بدنش خون بیرون می زند. قطره های باران با خون مخلوط شده و با سرعت روی آسفالت می دود. هستی می آید و با دیدن پیرزن جیغ می کشد. چادر سرمه ای زن را روی چشمهایش که آرام نگاهم می کند می کشم و بلندش می کنم. هستی در عقب را باز می کند.

هستی جیغ می کشد.

انگار نفس نمی کشد. قبلا هم مرده دیده ام ولی این آرام روی صندلی عقب افتاده طوری که انگار هیچوقت نفس نمی کشیده. هستی گریه کنان می گوید که کنار جاده بیاندازیمش. قبول نمی کنم. نمی دانم کجای راهیم و اولین جایی که می شود پیرزن را به آنجا رساند کجاست. چشمهایش هنوز هم آرام است. مرگ ترسی برایش نداشته ولی برای من پلیس و دادگاه و خانواده اش ترسناکند. می پیچم توی جاده خاکی که حالا پر از گل است و گاز می دهم.

هستی جیغ می کشد.

لباسهایم را عوض کرده ام و کنار شومینه نشسته ام. هستی چند تا قرص خورده و روی کاناپه دراز کشیده. به سقف چشم دوخته و منتظر است قرصها کارشان را انجام دهند. سیاهی از گوشه چشمش تا روی گردنش را خط کشیده. انگار هنوز جیغ می کشد.

    

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥