و اینگونه متولد شدم

مرد ماشین را نگاه داشت. شیشه را پایین کشید و دستش را لبه پنجره گذاشت. سرمای تند وتیز بهمن ماه سریع توی ماشین جاخوش کرد. پسر جوانی که توی تاریکی نزدیکی های صبح صورتش بخوبی دیده نمی شد چراغ قوه اش را توی صورت مرد انداخت: کجا می ری؟

مرد گوشه سبیلش را می جوید. موضوع را تا رسیده بود آنجا برای هفت نفر دیگر توضیح داده بود: خانومم داره فارغ می شه. می برمش همین بیمارستان رویال تهران.

و با دستش بیمارستان آخر خیابان را نشان داد. نور چراغ قوه از شکم برآمده زن بالا رفت و به صورت خیس از عرقش رسید. چشمهایش را روی هم فشار می داد و گوشه روسری که روی شانه اش افتاده بود را بین دندانهایش فشار می داد. صدای تیراندازی ضعیفی از دور می آمد.

- شما امشب سومین نفری هستی که زائو داری ولی هیچکدوم از قبلی ها هنوز نرسیدن بیمارستان.

مرد برگشت و توی نور ضعیف چراغ سقفی به زن که از شدت درد به خودش می پیچید نگاه کرد.

- به من چه که بقیه چه غلطی می کنن، زنم داره از دستم می ره... یه نفرو باهام بفرست.

- کسی رو ندارم.

مرد پنجه هایش را روی فرمان فشار داد: یه تفنگ گرفتی دستت خدارم بنده نیستی، مملکت بیافته دست شما می خواید چه بلایی به سرمون بیارید؟

رگ وسط پیشانیش بیرون زده بود.

پسر جوان چند دقیقه نگاهش کرد: حیف که ... راه بیافت.

مرد پایش را روی گاز فشار داد و ماشین چند بار از روی سنگهای کف خیابان پرید و دور شد. پیچید جلوی محوطه بیمارستان که یک آمبولانس که درهای عقبش باز بود جلویش ایستاده بود. دوید توی راهرو و پرستار را صدا زد. پرستاری سرش را از داخل یکی از اتاقها بیرون آورد: زخمی داری؟

- نه... زنم... زنم داره ... دردشه.

پرستار با کمک مرد زن را روی برانکاردی که از پشت آمبولانس برداشته بودند گذاشتند و دویدند طرف بیمارستان. زن روی برانکارد به خودش می پیچید. مرد به چشمهای گود افتاده اش نگاه کرد. چقدر لاغرتر به نظر می رسید. پرستار دست گذاشت روی سینه مرد و در اتاق را بست. مرد برگشت و روی صندلی کنار راهرو نشست. چند بار سنگ های سفید و سیاه کف راهرو را تا انتها شمرد و هر بار به یک عدد رسید. پرستار از اتاق بیرون آمد و گفت:به احتمال زیاد خانومتون عادی نمی تونه وضع حمل کنه... باید سزارین شه.

صدای چند تیر توی محوطه بیمارستان پیچید. خیلی نزدیک بود. مرد دستپاچه گفت: هر کاری که باید بکنید بکنید.

ورقه ای را که پرستار جلویش گذاشته بود بدون اینکه بخواند امضا کرد. پرستار دیگری پرستار را صدا زد. پرستار به سرعت دوید و داخل یکی از اتاقها گم شد. مرد کنار پنجره قدی ایستاد و آرنجهایش را روی لبه پنجره گذاشت و با پنجه هایش بازوهایش را گرفت. آن دور ها پشت ساختمانها خط افق به سفیدی می زد و هوا کم کم روشن می شد. پیکان شیری رنگ جلوی بیمارستان ایستاد و مردی از ماشین بیرون پرید و از سمت دیگر ماشین، جوانی را که پیراهنش غرق خون بود را بغل کرد و دوید طرف ساختمان. مرد روی پنجه هایش بلند شد تا بهتر پایین را ببیند. برگشت و دوباره روی صندلی نشست. به در اتاق عمل و علامت دایره ای شکل رویش نگاه کرد. ناگهان صدای گریه بچه ای راشنید که هر لحظه نزدیکتر می شد. در اتاق باز شد و پرستار با بچه ای که داخل قنداق سفید پیچیده شده بود بیرون آمد. مرد جست زد و به بچه کوچک که مشت هایش را گره کرده بود و از بین لثه های قرمزش جیغ می کشید نگاه کرد. انگشتش را روی صورت کوچک بچه کشید.

- پسره آقا... مبارکتون باشه.

- زنم؟

- حالش خوبه... مشتلق ما یادتون نره.

مرد دست کرد توی جیب شلوارش و اسکناس را توی دست زن گذاشت. زن چرخید و بچه را برد. مرد تا کنار در با پرستار رفت.

از بیمارستان بیرون آمد. صدای بوق ماشینها توی شهر پیچیده بود. پیاده تا انتهای خیابان رفت. قنادی سر پیچ خیابان باز بود و چند نفر جعبه های بزرگ و کوچک شیرینی را داخل صندوق عقب پیکان گوجه ای رنگ می گذاشتند. مرد به ساعتش نگاه کرد.7:30.داخل قنادی رفت و به مرد میانسالی که به بقیه دستور می داد گفت: ممکنه 2 کیلو شیرینی سپه سالاری بهم بدید.

مرد میانه سال به پهنای صورت خندید: معلومه داداش.

و یکی از جعبه های روی هم چیده شده پشت یخچال را جلوی مرد گذاشت: بچه ها بدوید والا به فرودگاه نمی رسیدا.

- اگر چند ساعت قبلم می رفتیم نمی رسیدیم. می دونی الان اونجا چه خبره؟

- اگر نرسیدید شیرینی رو تو خیابون پخش کنید... مگه فرقی می کنه؟

مرد دست کرد داخل جیبش و اسکناسها را بیرون آورد: چقدر شد آقا؟

- بفرمایید... امروز به افتخار اومدن آقای خمینی پول از کسی نمی گیرم.

مرد چند اسکناس روی میز صندوق گذاشت و جعبه را برداشت.

- گفتم مجانیه برادر.

مرد صورتش را برگرداند و لبخند زد: من چیکار به اومدن آقای شما دارم... برای بدنیا اومدن پسرم شیرینی خریدم.

جعبه شیرینی را توی تمام اتاقهای بیمارستان گرداند. داخل اتاق زن که رفت فقط چند تا شیرینی مانده بود. یک شیرینی برداشت و جعبه را به دست پرستاری که از اتاق بیرون می رفت داد. روی زن که صورتش به رنگ پارچه های سفید روی تخت در آمده بود خم شد و گونه اش را بوسید. زن لبخند زد. صدای همهمه مردم که توی خیابان بودند از پشت شیشه بسته پنجره هم شنیده می شد. مرد شیرینی را از میان نصف کرد و تکه ای  به زن داد و تکه دیگر را داخل دهانش گذاشت.        

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥