جلوی ماشین خشکم زده بود. پریناز توی ماشین جیغ می کشید. تا چند لحظه پیش دست و پا می زد اما حالا بی حرکت مانده بود. جلوی چراغهای روشن ماشین نشستم. چادر سیاه روی صورتش را پوشانده بود. چادر را کنار زدم. سهیلا بود. باریکه خونی که از گوشش آمده بود با خون کنار لبش مخلوط شده بود و از کنار یقه باز پراهنش پایین رفته بود. کمی آنطرفتر گربه ای با چشمهایی که مثل دو لامپ هزار روشن بود ایستاده بود و نگاه می کرد. پریناز پیاده شده بود اما جرات جلو آمدن را نداشت.

- شاهرخ، زنده است

ایندفعه واقعا مرده بود. دفعه قبل قرص خورده بود و بعد به موبایلم زنگ زده بود. تا وقتی برسونمش بیمارستان هزار بار به جد و آباد خودم و خودش فحش داده بودم. همینم مونده بود عذاب وجدان مرگ یه نفر بمونه روی دوشم، ولی این بار ممکن بود علاوه بر وجدان پام هم به جاهای دیگه باز بشه. برگشتم و نشستم توی ماشین. پریناز خم شده بود و نگاهم می کرد: پس مرده.

سوار شد. دنده عقب گرفتم و بعد با سرعت تا سر خیابان رفتم. پیچیدم توی خیابان بعدی و گوشه خیابان پارک کردم. پریناز نگاهم می کرد. شوکه شده بود. بعد از اون همه جیغ ، رفتارش غیر عادی بود. پیاده شدم و راه افتادم سمت سهیلا. چهار چشمی به اطراف نگاه می کردم ببینم کسی از تصادف با خبر شده یا نه، ولی هیچ خبری نبود. تاریکی و ساکتی خیابان هم مثل رفتار پریناز مشکوک بود. نور ماه مثل نور گرد صحنه تئاتر افتاده بود روی صورت پریناز. گربه شاهد تصادف داشت خونهای روی گردن سهیلا رو می لیسید. چشمهای سهیلا به من خیره شده بود و  فقط سفیدی چشمها معلوم بود. مثل بید می لرزیدم. گربه سرش رو بالا آورد و گفت:کشتیش.

زبونم بند آمده بود. دوباره گفت: می دونم کار خودته.

گفتم: نمی خواستم ، خودش پرید جلوی ماشین. 

گفت: می دونم، حقش بود.

بعد با زبونش دور دهانش رو لیس زد و برگشت و رفت. دویدم بسمت ماشین . خیابان کش می آمد. وقتی بالاخره رسیدم . در ماشین باز بود و پریناز وسط خیابان افتاده بود وگربه بالای سرش ایستاده بود. داد زدم. برگشت: می دونم تو نکشتیش ولی منم پیش تو بودم ندیدم که پرید جلوی ماشین کی.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥