اگر بگویم که هستی را سر نوشتن یک فیلمنامه از دست دادم باورتان می شود؟

هستی را اولین بار توی کلاسهای فیلمنامه نویسی حوزه هنری دیدم. از آن دخترهای شلوغ پر جنب و جوش بود. وقتی می خندید گونه هایش به طرز باورنکردنی ای بالا می رفت و برجسته می شد. برای هر کار و برنامه ای داوطلب بود. توی اولین کار گروهی یار من شد و اولین گره فیلمنامه از همانجا زده شد. دوست داشت یک فیلمنامه کوتاه عاشقانه بنویسد و من دوست داشتم فیلمنامه مان جنایی باشد. از او اصرار و از من انکار تا بالاخره حرفش را به کرسی نشاند. ولی من قریحه ای برای نوشتن یک فیلمنامه عاشقانه نداشتم. چندین و چند ساعت کلنجار رفتیم تا عاقبت مجبور شد خودش یک اقتباس آبکی از فیلم بوسه فرانسوی بنویسد و به استاد بدهد. یا هر روز همدیگر را می دیدیم یا ساعتها تلفنی صحبت می کردیم. چیزی به آخر کلاس نمانده بود و برای پروژه آخر ترم باید یک فیلمنامه بلند تحویل می دادیم آنهم به تنهایی. فیلمنامه مان به نقطه عطفش رسیده بود. وقتی هستی گفت که دلش یک فیلمنامه عاشقانه می خواهد و من باید برای پروژه ام یک فیلمنامه عاشقانه بنویسم فکر کردم که شوخی می کند و وقتی چند روز مانده به تحویل پروژه گفت که اگر خواسته اش را برآورده نکنم دیگر با من صحبت نمی کند و من بازهم حرفش را جدی نگرفتم سکانس پایانی فاجعه آمیز رخ داد. پروژه ام که یک فیلمنامه جنایی بود رتبه اول کلاس را بدست آورد و به قیمت خوبی هم فروش رفت اما هستی هم به حرفش عمل کرد و تمام تلفنها و پیغامهایم را بدون جواب گذاشت و تیتراژ روی صفحه سیاه ظاهر شد.

اگر بگویم که با نوشتن یک داستان دوباره بدست آوردمش باورتان می شود؟

چند سال نوشتن را کنار گذاشتم و چسبیدم به درس و کار تا اینکه وسوسه قوی نوشتن دوباره به سراغم آمد. این بار دور نوشتن فیلمنامه را یک خط قرمز پر رنگ کشیدم و شروع به نوشتن داستان کوتاه کردم. مشق نوشتم و مشق نوشتم و مشق نوشتم. روزی که قرار بود یکی از داستانهایم را در یک جلسه داستان خوانی بخوانم داستان هستی را برای خواندن انتخاب کردم. داستان که تمام شد تشویق حضار تا چند دقیقه ادامه داشت. وقتی داخل جمعیت را نگاه کردم هستی را دیدم که با شدت دستهایش را به هم می کوبد و همانجا فیلم فید سفید شد. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥