درتمام این چهل سال هیچ خوابی نبوده که بعد از بیدار شدن بخاطرم مانده باشد. پریا که تکانم داد و لیوان آب را دستم داد، فکر کردم که همه چیز را فراموش می کنم. ولی تو این بار هم مانده بودی. لحظه لحظه دیدنت را بخاطر دارم. از آن روز اولی که توی آن اطاق کوچک اجاره ای با هم اتاقی ات دعوایتان شده بود و آنقدر به سر و صورت هم چنگ کشیده بودید که تا چند روز نتوانستی دانشگاه بیایی تا آن روز که زیر بازوی پدرت را گرفته بودم  که سر خاکت روی زمین نیافتد.

هیچ وقت نفهمیدم که چرا با فرهاد که تمام دانشکده به کارهای عجیبش می خندیدند ازدواج کردی و رفتی به آن رودبار نفرین شده. شبی که زمین تکان خورد، فوتبال نگاه می کردم و اصلا یادم نیست کدام بازی جام 90 بود، ولی امشب آنجا بودم و تمام جزئیات خوابم مو به مو بخاطرم مانده.

روی دشک بزرگ کف اتاق خوابیده بودید و فرهاد خرناس می کشید. دختر کوچکتان میانتان بود و پاهایش از زیر پتویی که عکس خرس پاندای زیبایی داشت بیرون مانده بود و تو چقدر زیبا خوایبده بودی. نمی دانم خواب چه می دیدی که لبخندت آن چال های وصف نشدنی روی گونه هایت را ساخته بود. صدای وحشتناک هور هور زمین و ترکهای دیوارها و سقف بیدارتان کرد. دخترت را بغل کردی و همان موقع تیر سقف پایین آمد و حالا می فهمم که فرهاد لیاقت داشتنت را داشت، جست زد و خودش را روی تو و دخترتان انداخت و تیر سقف وسط سر تا پشتش را پاره کرد.

چرا باید این صحنه را می دیدم؟ چرا این خواب به یادم مانده؟

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥