اینجا بهترین جای دنیاست. این کاناپه بزرگ چرمی که داخلش غرق می شوم و می توانم سرم را روی پای نازنین بگذارم و به تلویزیون 29 اینچ سونی نگاه کنم. مریم و مجید جلویمان روی زمین دراز می کشند و مشق می نویسند و هر چند دقیقه از نازنین سئوالی می پرسند. نازنین تلویزیون را روی کانال یک گذاشته تا اخبار ساعت 9 را تماشا کند. پاهای لاغرش را زیرش جمع کرده و انگشتهای شصت کوپلش پیدا نیست. تلفن را برداشته و حتما می خواهد به شراره زنگ برند. انگشتم را توی موهای های لایت شده اش فرو می کنم و چند تارش را دور انگشتم می پیچم. این مدل کوتاه را دوست ندارم چون نمی توانم با آنها بازی کنم. صدای توپ و برق انفجار، چشمهایم را به طرف تلویزیون برمی گرداند. مرد کوتاه که چیزی از صورتش را زیر ریش پرپشتش نمی شود تشخیص داد صحبت می کند. زیرنویس را می خوانم: سردار مرتضی پاینده. چشمهایم را تنگ می کنم و با دقت بیشتری نگاهش می کنم. موج انفجار پرتابم می کند و محکم با صورت توی خاکها می افتم و بعد قل می خورم و از بالای خاک ریز پایین می افتم. پایم آش و لاش شده و سر سفید استخوان را میان گوشتها تشخیص می دهم. دستم را زیرم ستون می کنم و نیم خیز می شوم. پایم را چنگ می زنم و جیغ می کشم. مرتضی روی خاکها لیز می خورد و پایین می آید. رویش را از پایم برمی گرداند و سریع برمی گردد سر جایش. درد کم کم بالا می آید. سرم را روی خاکها می گذارم. مرتضی بالای سرم می ایستد و چیزی می گوید. درست نمی شنوم. برمی گردد و سریع توی راهروی خاکریزها دور می شود. بلند می شوم و جیغ می زنم ولی رویش را برنمی گرداند. چند لحظه چشمهایم را می بندم. صدای هله هله شان نزدیک می شود. چشمهایم را که باز می کنم بالای سرم ایستاده اند و بلند بلند کردی حرف می زنند. یکی شان خم می شود و چند تا از انگشتهای دستم را می برد. صدای فریادم فقط خوشحال ترشان می کند. حرکت خون توی رگها را به سمت قسمتهای بریده شده احساس می کنم. تیغه فولادی توی هوا می درخشد و پای سرباز قوی هیکل روی سینه ام جا می گیرد. چاقو را توی گلویم فرو می کند. نفسم با خون قاطی می شود و قل قل می کند. دور تا دور پوست گردنم را می برد و انگشتها را عمود توی پوست برگشته گردنم فرو می کند. بلند می شود و دستش را به کمرش می زند و به اثر هنری اش نگاه می کند. همه ایستاده اند و لبخند می زنند. خودم هم بالا می آیم و نگاه می کنم، درد کمتر شده. از خاکریز بالا می آیم و آن دور ها مرتضی را می بینم که روی موتور خم شده و گاز می دهد. خبرنگار از سردار تشکر می کند و میکروفون را کنار می کشد. در خانه باز می شود و بابای مجید با دستهای پر ازکیسه های میوه وارد می شود. نازنین گوشی را می گذارد و می دود طرفش و کیسه های میوه را می گیرد. از روی کاناپه بلند می شوم. وقت رفتن است.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥