پشت وانت مزدای آبی نشسته بودند و بلند بلند به حرفهای مجید می خندیدند. شهروز ماشین را جلوی سوپر مارکت نگاه داشت و رضا از پشت ماشین پایین پرید.

- مرتضی بشمار ببین چند تائیم.

شهروز سرش را از داخل شیشه بیرون آورد: بی خیال، دنگی پول می دیم.

رضا که با چشم بچه های پشت ماشین را می شمرد گفت: نه دیگه، ما باختیم شرط رو هم می دیم.

مرتضی گفت: آره بابا، باختن باید بدن، تا اینا باشن ادعاشون نشه.

رضا برایش شیشکی بست: تو دیگه حرف ادعا نزن که سوسکی.

- اگه من سوسکم تو پشه هم نیستی.

- تک به تک بزنیم.

مرتضی گفت: حالا تو اینی که زاییدی رو بزرگ کن تا بعد.

شهروز از ماشین پیاده شد و دست گذاشت پشت رضا: تو برو نوشابه ها رو بخر. بی خیال این شو.

نوشابه ها دست به دست چرخید تا به همه رسید. مرتضی یکی از شیشه نوشابه ها را زیر در نوشابه دیگر گذاشت و با دست محکم زیر شیشه نوشابه زد. در نوشابه با صدای بلندی باز شد و چند متر آنطرفتر به دختری که از کنار دیوار رد می شد خورد.

دختر برگشت و با عصبانیت به مرتضی چشم غره رفت.

مرتضی نیشش را تا بناگوش باز کرد: جووووون... دردت اومد خوشگله.

دختر گفت: بی شعور... و برگشت و رفت. مرتضی شیشه نوشابه را دست یکی از بچه ها داد و توپ قرمز دو لایه را از پشت ماشین برداشت و بطرف دختر شوت کرد. توپ با سرعت از کنار صورت دختر رد شد و به تنه درختی خورد و توی جوی پر از لجن افتاد. پسر ها بلند بلند خندیدند. دختر چند قدم آنطرفتر کلید انداخت و وارد یکی از خانه ها شد.

رضا گفت: خیلی خری، خونه شون اینجاست. برو توپ رو بیار بریم.

مرتضی دوید و توپ را از توی جوی بیرون آورد. در خانه باز شد و مرد جوانی با دختر بیرون آمد. دختر با انگشت مرتضی را نشان داد. مرتضی توپ را زیر بغل زد و با سرعت بطرف ماشین دوید: شهروز روشن کن... صاحابش اومد.

مرد پشت سر مرتضی می دوید. شهروز ماشین را روشن کرد و بلافاصله بعد از سوار شدن مرتضی حرکت کرد. مرد چند قدم دنبال ماشن دوید و چند فحش آبدار به مرتضی داد. مرتضی پشت ماشین ایستاد و شصتش را به مرد نشان داد. شهروز توی کوچه دیگری پیچید.

مجید به مرتضی گفت: سیبیلای یارو رو دیدی، گرفته بودت چهارپایه ات کرده بود.

یکی دیگر گفت: هنوزم دیر نشده، و با انگشت به موتور هندایی که با سرعت دنبالشان می آمد اشاره کرد. مرد جوان ترک موتور نشسته بود. مرتضی بلند شد و با دست روی سقف وانت زد: شهروز جون مادرت گاز بده، یارو دنبال مونه.

شهروز هر چه سعی می کرد و با سرعت داخل کوچه های باریک و پهن می پیچید نمی توانست از دست موتور خلاص شود تا سر یکی از خیابانها فرمان از دستش در رفت و لاستیک عقب مزدا داخل جوی افتاد و ماشین با صدای بلندی ایستاد. شهروز سریع از ماشین پیاده شد و کنار جوی زانو زد و دو دستی توی سرش زد: ببین چه گندی زدم... جواب بابام رو چی بدم.

مرتضی که از پشت ماشین پایین پریده بود، وسط خیابان می دوید. مرد از روی موتور پشت گردنش را گرفت و خودش از موتور پایین پرید. مرتضی روی زمین افتاد و صورتش روی آسفالت کشیده شد. مرد یقه اش را گرفت و بلندش کرد و چند سیلی پشت سر هم به صورتش زد. مرتضی به ماشین سر کوچه نگاه کرد، بچه ها به صف ایستاده بودند و بی حرکت و ساکت نگاه می کردند.  راننده موتور جک را پایین زد و دستهای مرد را گرفت: آقا مصطفی ولش کن، بستشه... جوونی کرده.

مرد که قرمزی صورتش کمتر شده بود یقه مرتضی را رها کرد و گفت: بچه مزلف وایمیسته سر راه ناموس مردم چرت وپرت می گه... آشغال.

چند لحظه ساکت شد و آب دهانش را قورت داد. انگار ناگهان چیزی یادش آمده باشد دوباره یقه مرتضی را که چند قدم عقب رفته بود را چنگ زد: به من بیلاخ نشون می دی بچه قرتی. و با مشت محکم توی صورت مرتضی زد. یقه مرتضی را که رها کرد، مرتضی روی زمین وا رفت. راننده موتور کشان کشان بردش و سوار موتور شدند و رفتند. بچه ها که از رفتن مرد مطمئن شدند دویدند و دور مرتضی حلقه زدند.  

  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥