بازی دو اپيزودی

اپیزود اول: شاید سیاه

همه دور تا دور نشسته بودند و محکم دست می زدند. محمد قمپز میانشان می رقصید و علی چاخان عربده می کشید:

اگه یادش بره که با من وعده داره وای وای وای

وای را همه دم می گرفتند و بلند تکرار می کردند. محسن کف رو مغز پسته را بالا انداخت و دهانش را باز کرد. مغز پسته توی گلویش نشست و راه نفسش را گرفت. خم شد و عق زد. علی چاخان همانطور که می خواند چند بار با مشت پشتش زد. محسن بلند شد و بلند نفس کشید. اشک توی چشمهایش حلقه زده بود. محمد قمپز با قر و اطوار جلو آمد تا برای رقص بلندش کند. ستوان حامد دستی به سبیلهای سر بالایش کشید و کنار میله ها ایستاد. علی چاخان صدایش را برید و بلند گفت: بفرمایید سرکار... ، و قاچ هندوانه را بلند کرد. همه دست و پایشان را جمع کردند.

ستوان حامد سگرمه هایش را توی هم کرد و گفت: چتونه باز بند رو گذاشتید رو سرتون؟

محسن دندانهای یکی درمیانش را نمایش داد: شب چله اس دیگه سرکار.

علی زد تخت سینه اش: تو خفه...

ستوان گفت: ساکت شید تا اون روی سگم رو بالا نیاوردید.

علی بلند شد و دست گذاشت روی سینه اش: چشم سرکار... شما بفرمایید.

ستوان روی پاشنه ها چرخید و رفت. محمد قمپز چند قدم دنبالش رفت و قر داد. همه زیر لبی خندیدند.

محسن گفت: ولش کنید گند دماغ رو... علی آقا یه کم برامون تعریف کن.

صدای تائید و تشویق بقیه بلند شد. علی چاخان یک گاز بزرگ به هندوانه زد و با دست سبیلهای تیغ تیغ اش را پاک کرد: چی بگم آخه؟... همه رو شنیدید.

محسن کف رو گفت: هر چی خودت حال می کنی تعریف کن.

علی چنگ زد توی سینی آجیل و مشتش را به دهان برد. همانطور که آجیل ها را می جوید به صورتهای منتظر نگاه کرد.

محسن گفت: یالا دیگه... از بلند کردن کیف معلم دبیرستان سلیمانیه بگو... از پاره کردن پلک بیژن فضله... از آبلمبو کردن زری زردنبو...

علی چاخان آجیلها را قورت داد و با انگشت پشت دندان آسیایش را پاک کرد: تو خفه... خودم می دونم چی بگم... سینه اش را صاف کرد: جوونیا با اوس حبیب بار می بردیم ترکیه. یه ولو قرمز ملوس داشتیم که هر کی می دید آب از لب و لوچه اش راه می افتاد. یه بار که بار بردیم اسلامبول بخاطر برف مجبور شدیم یه شب بمونیم. چه برفی بود توی تمام عمرم مثل اون ندیدم. تا نزدیک سینه مون می رسید. ساعت ده که شد اوس حبیب گفت پاشو برو یه دوری بزن. منم از خدا خواسه، رفتم زیر پل آکسارای. آی جاتون خالی... - آب دهانش را قورت داد-

رفتم توی یه دیسکو، چه دخترایی،یکی از یکی دیگه خوشگل تر... عین هلوی پوست کنده بودن لامروتا... خلاصه ما با یکیشون که روس بود ریختیم رو هم. چه هیکلی داشت، باید بودید می دیدید... چه شاسی ی ، قد دوتای من... سینه هاش اندازه همین هندونه ها...

یکی گفت: بی خیال علی آقا، توی این چاردیواری هوایی مون نکن جان مولا.

همه بلند خندیدند.

علی گفت: خلاصه کنم، هی ما آبجو سفارش دادیم هی اون سفارش داد. مست مست که شدم بلند شدم دست انداختم دور کمرش و بردمش اتاق پشت بار...

محسن خم شد سمت محمد قمپز و گفت: عین سگ دروغ می گه. یه روز که سرش گرم بود خودش گفت وقتی مست کرده ریختن سرش و خفت اش کردن.

- ... بردمش اتاق پشت بارو دیگه دیگه

محمد قمپز بلند شد و قر داد و صدای نازکش را ول کرد توی بند: امشب چه شبی است...

 

اپیزود دوم: شاید سفید

مرجان پایش را روی پله جلوی در حیاط گذاشت و پایین رفت. حیاط  آجرفرش را آب پاشی کرده بودند و بوی خاک تمام حیاط را پر کرده بود. صدای قرآن را از داخل ایوان می شنید. بغض گلویش را گرفته بود. دختر جوانی کنار حوض آبی رنگ نشسته بود و میوه می شست و داخل سبد قرمزی که پسر بچه ای نگاه داشته بود می ریخت. دیگهای بزرگ را کنار دیوار ردیف کرده بودند و روی سینی هایی که رویشان بود ذغال روشن کرده بودند. مرجان چادرش را جابجا کرد و رویش را محکم تر گرفت. وارد ساختمان شد. از داخل یکی از اتاقها صدای ضجه های زنی را شنید که زبان گرفته بود. داخل اتاق کناری نشست. چادرش را روی صورتش کشید و بغضش ترکید. دختری چای تعارف کرد. سرش را بلند کرد. صورت دختر هم خیس بود. به عکس کنار اتاق نگاه کرد. حس کرد روی تمام عکس، شبنم نشسته است. علی لبخند می زد. لپهای بزرگ و گوشتی اش گل انداخته بود و انگار موهای کم پشت اش را رو توش کرده بودند که پرپشت تر به نظر می رسید. صدای زنی که گریه می کرد توی گوشش پیچید: داداشی... داداشی... کجا رفتی قربونت برم. من باید جات می مردم... قربون مظلومیتت برم که هر وقت می آمدی می رفتی یه گوشه ای ساکت می شستی. کجا رفتی آخه؟... خداااااا... دیگه کی هر روز با اون لبهای همیشه خندونش بهم سلام می کنه...

مرجان به برشهای هندوانه و ظرف آجیل بزرگ جلوی تابلو نگاه کرد. انگار علی هم برای شب یلدا می آمد. پس چرا آنهمه پسته روی آجیلها بود، یعنی هیچکدام نمی دانستند که علی از پسته متنفر بود. بلند شد و از اتاق بیرون آمد. دیگر طاقت شنیدن گریه های زن را نداشت. از جلوی یکی از اتاقها که رد می شد ردیف کتابهای کتابخانه را دید. داخل اتاق رفت. روی کتابهای قطور و نازک که تمیز و مرتب کنار هم چیده شده بودند دست کشید. بیشترشان را با هم از انتشارات اختران خریده بودند. یاد روز آشناییشان افتاد که داخل کتابفروشی ایستاده بود و درباره کتاب پوست انداختن کارلوس فوئنتس از فروشنده سئوال پرسیده بود و فروشنده جواب درستی نداده بود و علی که کتابی را ورق می زد نیم ساعت نمام برایش از همه جزئیات حرف زده بود. کتاب سبز کمرنگ را برداشت و توی بغلش گرفت و محکم به سینه فشارش داد و بعد کتاب را بوسید. از خانه بیرون آمد و جلوی در به عکس توی آگهی ترحیم نگاه کرد. حروف درشت را خواند: جوان ناکام. فکر کرد که آنها چگونه به ناکامیش رای داده اند. لبخند زد و دستهای گرم علی را توی دستهایش حس کرد. خط آخر آگهی ترحیم را خواند: از طرف دوستان و آشنایان. حتما اسمی ننوشته بودند تا بعدها بین فامیل نزدیک اختلافی بوجود نیاید. 

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥