جلوی در فروشگاه ایستادم و یک جرعه از لیوان چای که توی سرمای آخر پاییز از دهانه اش بخار بلند می شد را خوردم. ساعت ده بود و کم کم باید سر و کله دختر های آموزشگاه همسایه پیدا می شد. یکیشان را نشان کرده بودم ولی هیچ رقم راه نمی داد که سر صحبت را باز کنم. آنسوی خیابان بالابر اداره برق کنار تیر چراغ برق ایستاده بود و یک نفر مشغول تعویض مهتابی های سوخته بود. پسر بچه کوچکی با مادرش از جلوی فروشگاه رد شدند. بچه دائما بالا و پایین می پرید و مادر مشغول کندن پوست موز بود. روی خط عابر پیاده ایستادند و مادر موز را به بچه داد. از خیابان رد شدند. بچه انگار چیزی گفت ومادر برگشت که جوابش را بدهد. اتوبوس قرمز بوق کشید و صدای جیغ لاستیکها بلند شد. مادرروی هوا بلند شد و پرواز کنان چند متر آنطرفتر روی زمین افتاد، صورتش روی اسفالت خیابان کشیده شد و تکه تکه های صورت را دیدم که کنده می شد. اتوبوش منحرف شد و محکم به پرایدی که گوشه خیابان پارک بود کوبید و بدون اینکه از سرعتش کم کند فرار کرد. چند لحظه همانطور هاج و واج ایستادم و نگاه کردم. بچه آرام آرام به سمت مادرش می رفت. دویدم سمت زن، وقتی رسیدم پسر بچه بالای سر مادرش زانو زده بود و تند و تند به موز که پره هایش از اطرافش پایین آمده بود گاز می زد و خیره به صورت مادرش نگاه می کرد. نیمی از صورت زن که روی اسفالت کشیده شده بود انگار که قلوه کن شده باشد تکه تکه قرمز و صورتی و سفید بود و یکی از چشمها کاملا به سمت بالا چرخیده بود. کاپشنم را در آوردم و روی صورت زن انداختم. بلافاصله کاپشن آبی روشن انگار که صورت زن را قالب گرفته باشد خونی شد. پسر بجه کاپشن را از روی مادرش کنار زد. خم شدم و بغلش کردم. کم کم جمعیت جمع می شد و دور زن شلوغ می شد. مردی که مهتابی ها را تعویض می کرد از بالابر پایین آمده و کنارم ایستاده بود. بچه موز نیم خورده را بسمتش دراز کرد. مرد دست کوچک بچه را گرفت و بغضش ترکید.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥