پسرها داخل راهرو باریک کیپ تا کیپ ایستاده بودند و پشت هایشان را به دیوار سرد سنگی فشار می دادند تا جا برای افرادی که می خواستند رفت و آمد کنند باشد. چشمها به در اتاق پزشک ثانویه بود تا کسی که داخل رفته بود بیرون بیاید و سئوال پیچش کنند که چه شد و چه سئوالاتی پرسیدند و امیدی به معاف شدنش هست یا نه. ستوان دماغ عقابی از اتاق بیرون آمد و به بهروز که از همه جلوتر ایستاده بود گفت که داخل برود. بهروز زیر لب چیزی گفت و وارد اتاق شد. سه نفربا روپوش های یک دست سفید پشت میز پر از پرونده نشسته بودند و خیره شده بودند به بهروز. ستوان دماغ عقابی برگشت و پشت میز کوچک طرف دیگر اتاق نشست. پرونده آبی را باز کرد و عینکش را جابجا کرد. دکتر اول گفت: برو پشت پرده لخت شو. بهروز پشت پرده سفید نزدیک میز ستوان رفت و لباسهایش را بیرون آورد. دل توی دلش نبود. ستوان آمد و گفت که کنار مترپارچه ای که به دیوار چسبانده بودند بایستد. خط کش چوبی رابالای سرش گذاشت وگفت که پاشنه هایش را به دیوار بچسباند.بهروز در حالیکه رانهای گوشتی اش را به دیوار فشار می داد به سختی پاشنه هایش را به دیوار چسباند. ستوان صورتش را به متر نزدیک کرد و بلند خواند:178 سانت، و به بهروز اشاره کرد که بالای وزنه برود. بهروز بالای وزنه رفت. عقربه سیاه روی صفحه سفید چرک شده دو دور چرخید. ستوان زیر لبی خندید و گفت: وزنش 167.5 کیلو،و از پشت پرده بیرون رفت. بهروز لباسهایش را پوشید و برگشت و جلوی میز دکترها ایستاد. دکتری که از اول ساکت بود و کیهان می خواند سرش را از روی روزنامه بلند کرد و به سر تا پای بهروز که انگشتهایش را به هم گره میزد نگاه کرد. روزنامه را کنار گذاشت و دفترچه لاغری را که رویش نوشته بود: ضوابط معافیت پزشکی، از داخل کشوی میزش بیرون آورد و چند بار سرسری ورقش زد . پرونده آبی را از جلوی دکتر دیگر برداشت و با خودکاری که از داخل جیب روپوشش بیرون آورد چیزی داخلش یادداشت کرد.

- از کی تا حالا اینجوریی؟

بهروز من من کنان گفت: از وقتی یادمه.

- پس ارثیه.

بهروز سر تکان داد. دکتر پرونده را روی میز ستوان پرت کرد و گفت که نفر بعدی را صدا کند. ستوان روی ورق کوچکی تاریخ و شماره اتاقی یادداشت کرد و دست بهروز داد.بهروز از اتاق بیرون آمد و از میان پسرهای کنجکاو که سئوال پیچش می کردند رد شد و از پله های طبقه سوم پایین آمد. توی پاگرد طبقه اول ایستاد تا نفس تازه کند. سربازی که از پله ها پایین می دوید جلویش ایستاد و گفت: نمی خوای به ما شیرینی بدی؟

- واسه چی؟

- دکتر گنده دماغ کارو یکسره کرد. خرت از پل گذشت، معاف شدی.

- ما رو گرفتی یا راستش رو می گی؟

- به مرگ دکتر راستش رو می گم.

 بهروز خندید و دست داخل جیب شلوار پارچه ای اش کرد و دسته پولهایش را بیرون آورد و یک هزاری از داخلش برداشت و بقیه را به سرباز داد. سرباز ردیف دندانهای زردش را نشان داد و سریع برگشت و پله ها را سه تا یکی بالارفت. بهروز از پله ها پایین رفت و جلوی بوفه ایستاد.

- داداش یه کوکتل برا من بزن.     

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥