مزدای نقره ای کنار خیابان ایستاد. مرد دستی را کشید و از ماشین پیاده شد. دوید و از خیابان رد شد. 206 قرمز برایش بوق کشید. مرد به حالت اعتراض برایش دست تکان داد و داخل بانک رفت. زن چند لحظه به در بانک نگاه کرد. ضبط را روشن کرد و چند بار آهنگ را عوض کرد. سوئیچ را برداشت و از ماشین پیاده شد. توی پیاده رو رفت و به ردیف مغازه ها نگاه کرد. جلوی لوستر فروشی بزرگ ایستاد و به لوسترهای پشت شیشه نگاه کرد. شیشه رفلکس دودی اجازه نمی داد بخوبی لوسترها دیده شوند. در را باز کرد و وارد فروشگاه شد. پسر جوان جلو آمد و خوش آمد گفت. زن میان بوفه ها و ساعت ها و کنسولها چرخید و به قیمت هاشان نگاه کرد. پسر جوان با کمی فاصله دنبالش می رفت و به سئوالهای زن جواب می داد. زن از یکی از لوستر ها خوشش آمد. پسر از داخل کاتالوگ بقیه اطلاعات را به زن داد. زن به بیرون فروشگاه نگاه کرد. مرد کنار ماشین ایستاده بود و به اطراف نگاه می کرد. زن به پسر جوان گفت که الان برمی گردد و از فروشگاه بیرون آمد.
مرد گفت: کجایی دو ساعت؟
- ناصر بیا یه لوستر عالی پیدا کردم.
- گور پدر من و اون لوستر با هم، در رو باز کن ... پدر سگ توی حسابش پول نبود.
- حالا یه نگاه بکن، دیر نمی شه.
مرد ماشین را دور زد و سوئیچ را از دست زن کشید: می گم یارو توی حسابش پول نبود. الان داره جنسها رو بار می زنه ببره. اونوقت تو داری دنبال قاقا لی لی می گردی.
مرد سوار شد و ماشین را روشن کرد. زن کنار ماشین ایستاده بود و از پشت شیشه سعی می کرد لوستر را نگاه کند. مرد شیشه را پایین داد و فریاد کشید: سوار شو... اون روی سگم رو داری بالا می آری.
زن سوار شد و رویش را از مرد برگرداند. مزدا جیغ کشید و با سرعت حرکت کرد.