پسر رو کرد به در حمام: مهناز من می رم لب ساحل تا بیای.

مهناز آوازی را که می خواند قطع نکرد. پسر در را محکم بهم زد و با آسانسور پایین رفت. از در هتل که بیرون رفت هرم گرما خورد توی صورتش. یک لبخند بزرگ تحویل دو تا دختری که از تاکسی پیاده می شدند داد و به آنکه موهای سیاه چتری اش تا روی چشمهایش پایین آمده بود چشمک زد. دختر موها را از توی صورتش کنار زد و گفت: بی خودی زور نزن. دیگه از تو گذشته.

- چرا خانوم خوشگله؟

- دیشب با زنت دیدمت که توی پردیس 1 خرید می کردی.

- خب چه اشکالی داره. اگر دوست داشته باشید برای شما هم خرید می کنم.

- پولات رو خرج نکن شازده، هنوز برای خواهر زن کوچیکت چیزی نخریدی.

دختر ها بلند بلند خندیدند و پسر همراهیشان کرد: نکنه شما دو تا مامورای مادرزنمید؟

- خیلی خودت رو تحویل می گیری، فکر کردی جیمز باندی که دخترا جاسوسیت رو بکنن.

پسر بلند تر خندید: ایول... ایول، خیلی خوشمزه بود. حالا که اینقدر داریم با هم حال می کنیم بیاید بریم یه دور بزنیم.

دختر دیگر چیزی توی گوش دختر مو چتری گفت. دختر گفت: باشه... فقط از الان بهت بگم که فقط می ریم یه چرخ بزنیم آ.

پسر به جایی که شیشه اتاقش توی نور آفتاب برق می زد نگاه کرد. نور چشمش را زد. برگشت و چند بار پلک زد: حالا شما بیاید بریم، برا بعدش یه فکری می کنیم.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥