بعضی وقتها که می نشینم گوشه اتاق و خیره می شوم به عکس بالای تاقچه انگار که تمام سنگینی کوههای عالم می افتد روی دلم. از بین آن همه آدم فقط من زنده ام. چیزی از مر گشان و چه جوری رفتنشان یادم نیست، فقط می دانم رفتن. آنجا کنار پای مادر ایستاده ام. از همه کوچکترم، کچل و لاغر مردنی ام. نسرین هر وقت به این عکس نگاه می کند می گوید: این رو برای چی نگه داشتی ، این به درد موزه می خوره. نمی داند که تمام دل خوشی ام به این موزه خانوادگی است. اقلا توی این عکس حس می کنم که همه دور هم هستیم نه مثل بچه هایم که هر کدام یک گوشه این خراب شده سر گرم زندگی خوش و خرم خودشان هستند. من این سادگی و صمیمیت را می خواهم نه این دوری نکبتی را. من عاشق عکس سیاه و سفیدم که داخلش پر از شادابی و زندگی است و مثل این عکسهای رنگی خوش رنگ ولعاب خالی از شور زندگی نیست.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥