تمام سر و صورتم از عرق خیس شده و دیگر نای دادزدن و جیغ کشیدن را ندارم. به جای من بچه ام جیغ می زند، ولی فقط صدایش را می شنوم. صدا از آن بالا می آید. خودم را جابجا می کنم تا ببینمش ولی نمی توانم. تمام عضلاتم از درد فریاد می کشند. یک نفر با دستمال صورتم را خشک می کند. زبانم را روی لبهای خشکم می کشم: بچه ام رو بیارید ببینم.

پرستار از بالای سرم پیدایش می شود. بچه را داخل ملحفه سفید پیچیده. خیلی کوچک است و سبزه. روی سرش یک دانه مو هم نیست،درست مثل ساسان کچل است. لبخند می زنم. دستم را دراز می کنم و دستش را ناز می کنم. چشمهایش را بسته و با تمام قدرت جیغ می زند. پرستار طوری می گیردش تا بتوانم سرش را ببوسم. نیم خیز می شوم و می بوسمش.

پرستار می گوید: خب... من شاخ شمشادتون رو می برم که یکی دیگه هم اون بیرون منتظره ببیندش.

تخت را هل می دهند و از اتاق بیرون می برندم. ساسان انتهای سالن ایستاده و با دسته گل برایم دست تکان می دهد. لبخند می زنم و جوابش را می دهم.   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥