به سارا پشت کرده ام و لحاف را تا گردنم بالا کشیده ام و قطره های باران را که روی شیشه خط می کشند و پایین می آیند را نگاه می کنم. سارا کتابش را می بندد و آباژور را خاموش می کند و می غلتد و صورتش را به پشتم می چسباند. داخل سالن فرودگاه باهاش آشنا شدم. چند ماه کار دائمم این بود که بعد از مطب بروم آنجا و بنشینم و به تلویزیونهای بالای کانترهای پرواز نگاه کنم و پروازهایی را که به شیراز می رفتند را بشمارم. عاشق نازنین بودم و برایش با هزار تا از بچه های دانشکده جنگیده بودم. صد هزار بار گفته بودم دوستت دارم و صدهزار بار لبخند تحویل گرفته بودم و بعد از آخرین لبخند برایش دست تکان داده بودم و او رفته بود به شهرش. تماسهای دائم و تلفنهای پیاپی و بی قراری ها همه بی فایده بود. آن روز پای کانتر شیراز ایستاده بودم که سارا را دیدم، گفت که اضافه بار دارد و اگر من می توانم برایش بارها را ببرم. گفتم که بلیط ندارم و فقط منتظر کسی هستم. وقتی لبخند زد و معذرت خواهی کرد چال روی گونه اش درست عین چال گونه نازنین بود. چند بار دیگر همانجا دیدمش و شماره وآشنایی و خسته شدن از جواب ندادن های نازنین همه دست به دست هم داد تا ازدواج کردیم ولی حالا نازنین برگشته، با چال گونه ها و هزار چیز دوست داشتی دیگر. سارا می غلتد و لحاف را با خودش از رویم می کشد. برمی گردم و نگاهش می کنم. دهانش باز مانده و آب دهانش روی متکا می ریزد. حالم بد می شود. لحاف را محکم می کشم و سرم را زیرش مخفی می کنم.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥