بمان، چنان ماندنی که فقط تو می‌توانی

دوباره پیداش شده. نه اینکه رفته باشد یا لحظه‌ای رهام کرده باشد یا من لحظه‌ای رهاش کرده باش، نه. همیشه بوده. حداقل پیش خودم مطمئنم که بوده. شده که داستانی با نامش نوشته باشم اما در نهایت ترجیح داده باشم که اسمی دیگر برای شخصیت بگذارم و فقط خودم بدانم که آن مینا، مژده یا هر نام دیگری، برایم او بوده. تلخ‌ترین لحظه‌ها را با او نوشته‌ام و گاهی شادترین لحظه‌ها را. ولی بیشتر غم‌ها را. چون داستان‌هام بیشتر غمگین‌اند. شده که خواسته باشم خودم را از این تلخی برهانم اما او نگذاشته. او همیشه در من حاضر است. آن پایان تراژیک به همۀ لحظه‌هام رنگ سیاه پاشیده. برای منی که لبخند نشانۀ صورتم است. او نشانۀ لحظه‌های تنهاییم است و لحظه‌هایی که خودم نیستم و در داستان‌هام غوطه‌ورم. حالا او در یک داستان برگشته. لحظه‌ای نگذاشت فکرش به ذهنم خطور کند که نامش را تغییر دهم و یک نام جعلی دیگر براش پیدا کنم. سفت و سخت ایستاد و گفت می‌خواهم خودم باشم. وقتی با چشم‌های بازمانده‌اش نگاهم می‌کرد و خط‌های خون صورتش را هاشور می‌زدند، گفت می‌خواهم خودم باشم؛ خودم. من هم فقط توانستم بگویم: باش، همیشه باش. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠