جرقۀ اولیه

اردوی شمال را خوب یادم است. اول راهنمایی بودم. جایی که مدرسه گرفته بود برای ماندن، یک مدرسه بود که کف راهرو و کلاس‌هاش را موکت کرده بودند تا بچه‌هایی که از شهرهای دیگر می‌آیند در آن‌جا جاگیر شوند. هر شب‌ از ساعت 9 فیلمی در راهرو نمایش می‌دادند با یک تلویزیون 21 اینچ که اگر آن عقب‌ها جا گیرت می‌آمد چشم‌ات کور می‌شد تا بفهمی اول و آخر فیلم چه می‌شود. فیلم هم که تمام می‌شد، چند نفر انگشت‌شمار بیدار بودند و بقیه هر کدام به طرفی یله داده بودند و حتما خواب هفتاد تا پادشاه را دیده بودند. یکی از فیلم‌ها را خوب یادم هست؛ فیلم مزد ترس. فیلمی سیاه و سفید که نفس‌گیر بود و هر لحظه‌اش پر از هیجان. آن شب هیچ‌کس خوابش نبرد. همه منتظر بودند که آخر و عاقبت آن چهار نفر که قرار بود دو کامیون پر از نیتروگلیسیرین را در جاده‌ای ناهوار به دو چاه نفت آتش گرفته، برسانند به کجا ختم می‌شود. دیروز که دوباره داشتم فیلم را می‌دیدم بیشتر صحنه‌ها یادم بود. و هنوز بعد از این همه سال و با اینکه می‌دانستم آخر فیلم چطور می‌شود برایم جذاب بود. واقعا جرقۀ علاقه به یک چیز چطور در آدم زده می‌شود؟ دیدن این فیلم چقدر در علاقۀ بی‌اندازه‌ام به سینما تاثیر داشته است؟

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠