باید به شما بگویم

خیلی وقت‌ها از خیلی چیزها ناراحت می‌شوم. دلم می‌سوزد. اما نمی‌توانم بگویم. می‌ترسم از نگاه شما، از نگاه شاید عاقل اندر سفیه‌تان. ولی دیگر طاقت ندارم، باید به شما بگویم.

توی تعطیلات سال نو رفته بودم سینما برای دیدن «جدایی نادر از سیمین». چند دقیقه دیر رسیدم. از در نیمه باز سالن رفتم داخل. تیتراژ پخش می‌شد. چند دقیقه کنار پردۀ جلوی در ایستادم تا چشمم به تاریکی عادت کند و از پله‌ها بروم پایین. از راهنمای سالن هم خبری نبود که چراغ‌قوه بیندازد و راه تاریک را روشن کند. پرده را کامل کنار زدم و اولین قدم را برداشتم. اما یک‌دفعه دیدم هیچ‌کس توی سالن نیست. فیلم برای صندلی‌های خالی از تماشاگر پخش می‌شد. واقعا هیچ‌کس توی سالن نبود. دلم سوخت برای فیلمی که بدون تماشاگر پخش می‌شد و برای صندلی‌هایی که حسرت تماشاگر را می‌کشیدند.

یا دلم برای کتاب «تریبوله» میشل زواگو می‌سوزد که سال‌هاست ساکت میان دیگر کتاب‌ها نشسته و حتما امیدوار است مثل دیگر کتاب‌های کتابخانه که هر به چند وقتی برداشته می‌شوند و خوانده می‌شوند، از سر جاش بلندش کنند و ورق‌اش بزنند و از عطر ورق‌های کاهی‌اش لذت ببرند.

یا همین چند لحظه پیش که هر چی به ردیف‌های کتابخانه نگاه کردم جای خالی برای کتاب «قانون و خشونت» پیدا نکردم. همۀ طبقات پُرند و بالای کتاب‌های ایستاده، کتاب‌های دیگر را افقی چیده‌ام. دلم برای کتاب می‌سوزد که مهمان ناخوانده است و جایی براش توی کتابخانه نیست. باید روی میز یا توی کمد بماند و حسرت جا داشتن در کتابخانه را بخورد. دلم براش می‌سوزد.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠