Love Story
گوشم به آهنگ آشناست. هزار کارِ همزمان هم که انجام بدهم باز هم آهنگ Love story سرک میکشد و خودش را تحمیل میکند. دست میکشم از کارها و گوش میدهم. سونا خانم همسایه بغلیست. شوهرش گاهگاهی میآید خانه و لاله، دخترش، کار به کارش ندارد. از مدرسه که برمیگردم و مشقهایم را مینویسم، میروم پیش سونا. باغچه را با هم آب میدهیم و برگهای پهن درختچهها را با دستمال پاک میکنیم، میوه میخوریم و آخر سر سونا برایم کتاب میخواند. همیشه هم کتاب جلد زردِ ورق کاهی را میخواند. اسمش را سخت میخوانم:«داستان عشق». زیاد جلو نمیرود. کمکم صداش تو دماغی میشود و بعد اشکهاش راه میگیرد از کنار بینی قلمیاش. کتاب را میبندد. با نوک انگشتهای بلندش اشکها را پاک میکند و میرود و پشت پیانو مینشیند و آهنگ میزند. آنقدر آهنگ میزند تا لاله بیاید از اتاقش بیرون و جیغ بکشد که «سَرم رفت، دیوونم کردی» یا مادر صدام کند که بروم خانه. سالها بعد که عاشق سینما میشوم و فیلم را میبینم. یک کپی میگیرم و خوشحال میروم درِ خانه سونا. پیر شده. پیرتر از آن که بشود فکرش را کرد. در جا میشناسدم. دستم را میکشد و گونهام را میبوسد. میبردم توی خانه. باغچه همانطور سرحال است و برگ درختچهها تمیز. برایم میوه میآورد. فیلم را میدهم. نمیخواهد. میگوید جوان که بوده فیلم را دیده. اما دوست دارد جای شخصیتهای کتاب کسانی را بگذارد که میشناسد. لبخند میزند. به دوروبَر نگاه میکنم. میخواهم سراغ لاله یا شوهرش را بگیرم اما ساکت میمانم.