پنهان شده در پناه درخت

وقتی به تمام فیلم‌‌هایی که از آن سالِ عاشق سینما شدن دیده‌ام، فکر می‌کنم؛ می‌بینم که کمتر فیلم ترسناک دیده‌ام. حالا هم که آقای فیلمی می‌آید و می‌خواهم فیلم انتخاب کنم غیرممکن است فیلم‌های ترسناک بردارم. دو روز بود آمادگی نرفته بودم. تب داشتم. از آن تب‌هایی که چشم آدم به زور باز می‌ماند. بیرون برف می‌آمد و من جلوی تلویزیون خوابیده بودم و چند تا پتو و لحاف پیچیده بودم دورِ خودم. عصر جمعه‌ای تلویزیون فیلم ژاپنی گذاشته بود. از آن‌ها که هیچ‌کس حوصلۀ دیدنش را نداشت. همه رفته بودند پی کار خودشان و من تنها فیلم را تماشا می‌کردم. پدر به دلیلی که یادم نیست، پسرک را تنبیه کرد و پسر قهر کرد و از خانه بیرون آمد و همین‌طور که توی خیابان‌ها می‌گشت، توی خیابان‌های ناآشنا گم شد. کم‌کم شب شد و پسر بیرون مانده بود. همه دنبالش می‌گشتند و من از زیر پتوهای کوره‌مانند دعا می‌کردم زودتر پیداش کنند. ترس از تاریکی افتاده بود به جانم. پسر همین‌طور می‌گشت توی خیابان‌ها و اشک می‌ریخت. ماشینی از تَه خیابان می‌آمد. پسرک دوید و پشت درختی پنهان شد. چراغ‌های گرد ماشین جلو آمد و جلو آمد و درست در چند قدمی درخت ایستاد. مردی پیاده شد. پسر خودش را به درخت چسباند. صدای قدم‌های مرد توی سرم می‌کوبید. یک دفعه صداش قطع شد. پسر از پشت درخت سرک کشید. مرد با صورتی لِه شده پشت درخت ایستاده بود. مرد دستش را دراز کرد و شروع کرد به خندیدن. پسر غش کرد و تصویر محو شد و من زیر لحاف‌ها نفسم بند آمده بود. چند لحظه توی تاریکی کورۀ لحاف‌ها ماندم. بعد یک لحظه پتوها را پس زدم و دکمۀ تلویزیون را فشار دادم. اما صدای خندۀ مرد قطع نمی‌شد. از اتاق بیرون دویدم و توی آشپزخانه غش کردم.

حالا که کتاب «تاریخ سخت‌کُشی*» را می‌خوانم. باز همان صدای خنده را می‌شنوم. و چقدر تصویر پشت این کلمات وحشتناک‌اند. اما نمی‌شود از جادوی کلمات رها شد. نمی‌شود مثل فیلم‌ها پس‌شان زد و نخواندشان.

* تاریخ سخت‌کُشی، عباسقلی غفاری‌فرد، موسسه انتشارات نگاه، چاپ اول، 1389

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩