چقدر زیباییها که ندیدهایم؟
نشسته بودم جلوی تلویزیون، کنار یکی از بچههای فامیل. داشت کارتون رابینهود نگاه میکرد. جالب بود برایم. یاد گذشتهها افتادم. چقدر رابینهود را دوست داشتم. وقتی کمان را میکشید و درست میزد میان هدف یا وقتی آخرین کیسۀ سکهها را از زیر دست پادشاه میکشید و میرفت و آویزان میشد به طنابی که از اتاق پادشاه میرفت به جایی میان زندان. جایی که جان کوچولو دوستهاشان را آزاد کرده بود و منتظرش بود. اما این بار کارتون پایان متفاوتی داشت و با زندانی شدن پادشاه و ماری که مشاورش بود تمام نمیشد. روی صندلی جا به جا شدم و با دقت نگاه کردم. بچهای که از ابتدا همراه هم کارتون را تماشا میکردیم همان میانههای ماجرا رفته بود. گفته بود که کارتون خوبی نیست، اصلا هیجان ندارد. اما حالا من بعد از بیست و خُردهای سال میدیدم که آخر داستان رابینهود آنی نیست که بارها دیده بودم. رابینهود با ماریان ازدواج میکرد و با هم سوار کالسکه میشدند و قوطیهای به نخ کشیده شده پشت کالسکه کشیده میشد و کلمۀ پایان پشت کالسکه که به سمت افق میرفت نوشته میشد. این همه سال این پایان زیبا را از ما پنهان کرده بودند. نسلی که باید از تلویزیون جنگ میدید و خاکریزهای پر از خون و خشونت، حق نداشت به زیبایی فکر کند به دوستی و عشق. به اینکه آدمها میتوانند همدیگر را دوست داشته باشند و رابینهود قهرمان میتواند بجز کمک به دیگران به ماریان هم فکر کند و دوستش داشته باشد. فکر میکنم چقدر چیزهای زیبای دیگری بوده که ما را از دیدنشان محروم کردهاند؟ چقدر؟