مادر همیشه به پدر می گفت: به سلامتی کم کم بازنشست می شی، دوتایی مثل همون اولها زندگی می کنیم. پدر اخم می کرد و می گفت: بی خود، قبض بازنشستگی رو که دادن دست آدم، باید منتظر قبض بعدی هم باشه. ولی مادر قبل از بازنشستگی پدر مرد و انگار کمر پدر شکست.چند وقت پیش که شصت سالش شد، خودم افتادم دنبال کارش و بازنشستش کردم. صبحها پارک و بعد از ظهر ها جلوی شومینه کتاب خواندن شد کار ثابتش، کارهایی که قبل از این اگر می کشتیش هم انجام نمی داد. مهسا می گفت دور از چشم بقیه دائم گریه می کند. یک روز از کنار کتابخانه پنهانی پاییدمش، از وقتی مادر مرده بود انقدر تنها و بی کس ندیده بودمش. داخل صندلی مثل گلوله کاموا خودش را جمع کرده بود و عینک ته استکانی بزرگش را روی کتاب گذاشته بود و با دستمال چشمهایش را پاک می کرد. از پشت کتابخانه بیرون آمدم و جلو رفتم. سریع عینک را به چشمش زد و خودش را مشغول نشان داد. برگشتم و رفتم آشپزخانه. مهسا جدول حل می کرد.

 گفتم: داره گریه می کنه؟

- من که گفتم.

نشستم کنارش و دستهایم را روی میز، ستون چانه ام کردم: می گی چیکار کنیم؟

هیچ فکری به مغزمان نرسید. دیروز که مهسا زنگ زد و هق هق کنان گفت: پدر روی صندلی کنار شومینه تموم کرده، سریع خودم را رساندم خانه. داخل خانه شلوغ و صدای گریه زنها بلند بود. پدر را کنار شومینه خوابانده و پارچه سفیدی رویش کشیده بودند. پارچه را کنار زدم، خوابیده بود وانگار خواب خوب می دید چون لبخند، گوشه چپ لبش را بالا آورده بود. پارچه را روی صورتش کشیدم و کتابی که می خواند را از روی صندلی برداشتم و ورق زدم. میان ورق های کتاب پر بود از عکسهای مادر که به حالتهای مختلف ژست گرفته بود و لبخند روی لب آخرین عکس درست مثل لبخند پدر بود.

  

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥