بحرطویل
آقای رضوانی صداش میکردیم. موی سر و سبیلاش سفید بود. یکدست سفید نبود البته، یک چند تایی تار سیاه هنوز مانده بود تا بشود گفت یکدست سفید. اما حال و حوصلهاش ربطی به سفیدی موهاش نداشت. برای من که همیشه سفیدی موی سر برابر با خستگی و بیحالی بود، مردی عجیب بود. سر حال بود و همیشه خندهای روی لبهاش بود. ناظم بود و این هم دلیل دیگری بود برای تعجب چون ناظمهایی که تا آن زمان دیده بودم معمولا اخمو بودند و عصبانی. کلاس دوم راهنمایی بودم. هر بار که معلمی نمیآمد یا میآمد و وسط کلاس بهش خبر میدادند که کجایی مرد، پدرت سکته کرده؟ یا بیا که همسرت دوقلو زاییده برایت، میآمد و آن کاری که ناظمهای اخمو و عصبانی میکردند را انجام نمیداد. نمیگفت یک انشا سَرِ بچه گرم کن بنویسید یا سئوالهای مندرآوردیِ وقت پُرکن نمیپرسید که کی پدرش دندانپزشک است که بعدا سرش خراب شود و دندان عقل کرمخوردهاش را بکشد یا کی مادرش خیاط است که بعدا مادربچهها را بفرستد برای دوختن لباس و چادر و چاقچور. میآمد و هر بار چیز جدیدی در آستین داشت. آنروز کاغذی از توی جیبش درآورد و شروع کرد به خواندن. خواند و خواند و نوشته انگار خیال تمام شدن نداشت. نفسم بند آمده بود. ریتم آهنگین و جذاب دلم را برده بود. خواندنش که تمام شد گفت: «کی میدونه این چی بود که خوندم؟» هیچکس نمیدانست. لبخند بزرگش دوباره روی لبهاش پیدا شد: «بحرطویل بود، بحرطویل». نشنیده بودم اما برای آن آهنگِ کلمات بهترین اسم بود. معلومم نشد که کی کلاس تمام شد. دنبالش رفتم و خواستم که کاغذ را بدهد رونویسی کنم. نداد. دلیلش را نپرسیدم. حالا یادم نیست که بحرطویل دربارۀ چی بود ولی فکر میکنم چیزهای ممنوعهای داخلش بود که دوست نداشت به گوش پدر و مادر بچهها برسد. خیلی وقتها دلم برایش تنگ میشود. دوست دارم بروم پیداش کنم و بگویم آن بحرطویلی که خواندی زندگیم را تغییر داد. میدانم که جایی توی همین تهران هست. هنوز سر حال است و لبخندی گوشۀ لبش دارد. البته باید آن چند تار سیاه مو دیگر سفید شده باشد.