قسمتی از داستان کوتاه «1002،1001، ...»

مشت کوبید روی داشبورد. چراغِ پشتِ شیشۀ مات یک لحظه روشن شد. هفتاد تا می‌رفتند. منصور به بی‌کلگی معروف بود. با پشت دست چشمش را مالید و بیشتر خیره شد تا جیپ را بهتر ببیند.

- ممد آقا شما اصلا می‌بینی کجا می‌ری؟

سرباز نشست روی صندلیِ کنارش. حوصلۀ این یکی را دیگر نداشت. چشم‌هاش می‌سوخت. از صبح چهار بار این راه کوفتی را رفته بود و برگشته بود ولی نصف شبی دیگر نوبر بود. ته دلش شور می‌زد.

- این مجروحه می‌گه درد زانوش داره می‌کشدش.

سرچرخاند. هیکل درشتی داشت. سرهنگ گفته بود که همراهش بیاید تا راه و چاه را یاد بگیرد. چه راهی؟ چه چاهی؟ نصف شبی اصلا جایی معلوم نبود.

- بهش نگفتی که اصلا زانویی در کار نیست؟

- نه، ولی تمام پتوش شده غرقابۀ خون. خدا کنه تا برسیم پادگان      زنده بمونه.

منصور سرعتش را بیشتر کرده بود. خوب بود سفارش کرده بود نمی‌تواند با مینی‌بوس پا به پاش برود.

- زنده می‌مونه، شک نکن. اگر رفتنی بود نصف شبی دکتر راهی‌مون نمی‌کرد تو جاده.

- من که می‌گم سرهنگ یه آمبولانس ردیف کنه برام. مگه می‌شه با مینی‌بوس زخمی اینور و اونور برد!

دوباره نگاهش کرد. ژ3 را گرفته بود بین پاهاش و لوله‌اش را چسبانده بود به کنار پیشانیش و زل زده بود توی جاده.

- مینی‌بوس واسه اینه که بعضی روزا انقدر مجروح هست که چند تا آمبولانس هم کفاف نمی‌ده.

- یعنی اینجا اوضاع انقدر وخیمه؟

- بیشتر از این حرفا. چیکار کردی فرستادنت اینجا؟ اینجا بیشتر شبیه تبعیدگاهِ تا پادگان.

سرباز جوابی نداد. از جواب ندادن سرباز سر کیف آمده بود.

- بگو، نترس. من دهنم قُرصه قُرصه.

- کاری نکردم.

حتی نگاهش هم نکرده بود. مینی‌بوس تکان شدیدی خورد. فرمان را محکم چسبید. رفته بودند روی چیزی. جیپ را توی تاریکی نمی‌دید. نباید از منصور عقب می‌افتاد. بیشتر گاز داد. سرباز سرچرخاند به عقب.

- شده تا حالا این پشت پُرِ پُر شه.

یادش نمی‌آمد ولی از نفر قبلی شنیده بود.

- معلومه که شده، مجروح گذاشته بودن کیپ تا کیپ. تازه یکی هم که دستشو از کتف قطع کرده بودن نشسته بود سر جای تو.

سرباز کمی جابه‌جا شد. حتما ترس برش داشته بود.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩