طعم خوب تابستان
هستی لَم داده روی کاناپه و غر میزند. صدای تلویزیون را قطع کرده تا راحت حرفش را بزند. این سومین روزی است که با زبان و دندانهای سُرخ برمیگردم خانه. کشف جدیدم است. دستفروشی نزدیکیهای شرکت هست که لواشک، آلوچه و چیزهای ترش دیگر میفروشد. بعدازظهرها لواشک میخرم و همینطور که پشت صف ماشینها ایستادهام تا حرکت کنند و چند قدم دیگر به خانه نزدیک شوم، لواشک را میمَکم. همان روز اول وقتی از در وارد شدم و سلام کردم، متوجه شد. اول نگران شد که چه بلایی سر خودم آوردهام ولی بعد که فهمید اصلا نمیدانم از چی صحبت میکند طی یک عملیات ساده پلیسی کشف کرد که لواشک خوردهام و رنگ اضافی که برای خوشرنگ شدن لواشکها به آن اضافه کردهاند این بلا را سر زبان و دندانهام آورده. بلند میشوم و میروم توی دستشویی. زبانم را بیرون میآورم و توی آینه خیره میشوم. شب دوم برایاش توضیح دادم که چرا دوباره لواشک خریدهام ولی باورش نشد چطور میتوانم بخاطر یک خاطرۀ دور این بلا را سر خودم بیاورم. میگفت وقتی اینطور زبان و دندانهات را رنگی میکند ببین چه بلایی سر معدهات میآورد. حرفش منطقی است ولی وقتی از کنار دستفروش رد میشوم نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. تابستانها میرفتم باغ پیش مادربزرگ. امتحانها را داده بودم و میتوانستم سه ماه تمام بمانم پیش مادربزرگ و دور از بکن و نکنهای مامان حسابی آتش بسوزانم. توی باغ تاب ببندم و تاب بخورم یا دور درختها بُدو بُدو کنم. باغ پر از درختهای سیب بود؛ سیبهای کوچک ترش. وقتی سیبها را گاز میزدی چنان طعم ترششان توی دهانت میآمد که مجبور میشدی چشمهات را ببندی و سرت را تکان بدهی. مادربزرگ سیبها را میکند و میپخت و روی سینی پهن میکرد و میبرد بالای بام و میگذاشت تا آفتاب کار خودش را بکند و لواشک مخصوصِ فرداعلا را عمل بیاورد. آنوقت بود که مادربزرگ سینی را برمیگرداند پایین و هر بار تکهای از لواشک را میکند و میداد بخورم. طعم ترش و شور لواشکِ سیبترش بعد از این همه سال توی دهانم است. مهم نیست که لواشکهای دستفروش همهاش رنگ است و مواد افزودنی مضر؛ مهم است که طعم لواشکهای خوب باغ سیب را میدهد، خاطرۀ خوب تابستانهای بچگی را تداعی میکند و یاد مهربانیهای مادربزرگ را زنده میکند. هستی میزند به در. دیر کردهام و میخواهد بداند حالم خوب است یا لواشکها کار خودشان را کردهاند. صورتم را میشورم تا یاد مادربزرگ را که از چشمهام پایین آمده، نبیند. در را باز میکنم و لبخندی تحویلش میدهم. رو میگرداند، نمیتواند رنگ سُرخ دندانها را تحمل کند.