پسرک دست روی ریش پنبه ای اش کشید: کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها.

پسر لاغر بلند شد: الاغ چرا یورتمه می ری؟

دیگری دستهایش را که مثل گوش روی سرش نگاه داشته بود را تکان داد و بالا و پایین پرید: دارم می رم بار بیارم... دیرم شده عجله دارم.

پسر کلاه نمدی هر چه فکر کرد یادش نیامد چه باید بگوید، اشک توی چشمهایش پر شد.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥