بهترین حس امنیت

چطور دلش می‌آمد؟ مادری را می‌گویم که کالسکۀ بچه‌اش را دنبالش می‌کشید. حتی می‌خواستم آن «اش» چسبیده به «بچه» را حذف کنم تا دلم خنک شود. اینطورش را دیگر ندیده بودم. دستۀ کالسکه را آورده بود جلو و خودش جلوجلو می‌رفت و کالسکه را می‌کشید دنبالش. بچه داشت چیزی توی دهانش می‌کرد. یاد نان‌خشکی‌ها افتادم. نمی‌دانم یادتان هست یانه. یک چرخ داشتند و راه می‌افتادند دوره توی خیابان‎‌ها و داد می‌زدند:«نون‌خشکیه، نمکیه» و دقیقا مثل همین مادر نمونه چرخ‌شان را که پر از نان‌های کپک‌زده بود خرکش می‌کردند. اگر بچه همانطور که سرکارعلیه،خانم ِمادر، دارد برای خودش دِلِی‌دِلِی قدم برمی‌دارد، بلایی سَرِ خودش بیاورد چه می‌شود؟ اگر آن چیزی که توی دهانش کرده راه نفسش را بگیرد؟

توی خیابان می‌رفتیم. از صدای ماشین‌هایی که رد می‌شدند می‌فهمیدم والا فقط می‌توانستم آبی‌ آسمان را ببینم که ابرهای کم‌رمق سفید جاهایی از آن را پر کرده بودند. مادر داشت کالسکه را هل می‌داد و برایمان تعریف می‌کرد. برای من و مریم که میلۀ کنار کالسکه را گرفته بود و جست‌وخیز می‌کرد. صداش همراه شعرخوانی مریم و صدای ماشین‌ها می‌شد. همانطور که پاهام را توی هوا تکان می‌دادم با دقت به حرف‌هاش گوش می‌دادم. صدای لالایی مانندش با طعم خوش پستانک و حضورش پشت ‌سرم، جایی که مطمئن بودم هست، بهترین حس امنیت تمام زندگیم است.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩