جراحی لازم است برای خیلی چیزها

چهارشنبه شب بازی برگشت منچستر یونایتد و بایرن مونیخ بود. بازی رفت را بایرن در زمین خودش دو بر یک برده بود. برای بازی برگشت دل توی دلم نبود. سالهاست که طرفدار منچسترم و آن ها که آن فینال رویایی را بین این دو تیم به یاد دارند می دانند چه خصومتی بین طرفداران دو تیم وجود دارد. همه چیز عالی بود. از آمدن حمید رضا صدر به عنوان کارشناس برنامه که دیدش درباره فوتبال فوق العاده است( مگر درباره سینما اینطور نیست؟) بگیر تا گزارش عادل فردوسی پور. هنوز به دقیقه ده نرسیده منچستر دو گل زد و این یعنی یک بازی رویایی. منچستر حتی فرصت نفس کشیدن هم به مدافعان بایرن نمی داد. فردوسی پور فقط از تغییرات فوق العاده فرگوسن در تیمش تعریف می کرد و از رافائل جوان که به جای نویل پا به سن گذاشته و پر اشتباه آمده بود. منچستر گل سوم را هم زد. دیگر خیالم راحت بود و اس ام اس تبریک بود که دوستان می فرستادند. نیمه اول داشت تمام می شد که بایرن گل اول را زد. انگار راحتی معنا ندارد. حالا اگر بایرن یک گل دیگر می زد، این منچستر بود که حذف می شد. هنوز چند دقیقه از نیمه دوم نگذشته بود که رافائل جوان، جوانی کرد و با کارت زرد دوم اخراج شد. حالا لرزه افتاده بود به جان منچستر. بایرن حمله کرد و حمله کرد و بالاخره گل دوم را زد. می شد فهمید که کار تمام است. مگر می شود به تیمی آلمانی آن هم وقتی یک نفر بیشتر دارد گل زد؟ آخرهای بازی، کارگردان تماشاگران نگران و ناراحت منچستر را نشان می داد که دل توی دلشان نبود. و مگر حال ما بهتر از آنها بود؟ و پایان تراژیک و تلخ رسید. داور سوت پایان را کشید. منچستر برد و حذف شد. حامد اس ام اس زد: " عجب! ". خیلی ناراحت بودم. جواب دادم: " کاش جزو متفقین بودیم". یک ساعتی که گذشت این " کاش..." مثل خوره به جانم افتاد. یعنی اگر جزو متفین بودم چه اتفاقی می افتاد؟ برای یک بازی فوتبال که برد و باخت دارد چه می کردم؟ این خشونت از کجا می آید؟ چرا نمی شود جلوی ناخودآگاه را گرفت؟ چقدر دیگر تمرین لازم است تا این خشونت پنهان شده در آن عمق را بیرون کشید و جراحی اش کرد؟     

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩