حکایت ما و "طهران تهران"

اولین لحظه فیلم* یک حوض آبی پر از ماهی های دوست داشتنی است که کنارش را گلدان های کوچک گل گذاشته اند. از همان حوض ها که آدم را پرتاب می کند به سال ها پیش. سال هاست که منتظریم سالی نکوتر باشد سال جدید. هر سال که پرتاب شویم به سالی قبل تر انگار که لبان مان پر خنده تر بوده. باران می آید، شدید. از همان باران ها که مادربزرگ می گفت انگار سیل می آید از آسمان. داخل خانه که می رویم سفره هفت سین پهن است و خانواده چهار نفره دور تا دور سفره نشسته اند. چند دقیقه ای تا سال نو مانده. صداهای مشکوکی از سقف می آید. بعضی وقتها مادر به سقف نگاه می کند. توی خیابان که می رفتی همه شور و نشاط بود و خنده. پرچم های سبز بود و ترافیک شدید. هیچ کس کاری نداشت به کس دیگری. توی تلویزیون حرف هایی رد و بدل می شد که باید دست می کشیدی تا مطمئن شوی شاخی روی سرت سبز نشده. بعد می آمدی به خیابان و دل می دادی به بقیه و فکر می کردی خدایا مگر می شود؟ مگر می شود؟ کم کم صداها بیشتر و بیشتر می شود و سقف دهان باز می کند و باران است که از میان شکاف ها پایین می آید. مادر جیغ می کشد و پدر دست بچه ها را می کشد و همه از اتاق بیرون می پرند. سقف آوار می شود روی سفره هفت سین و نشانه های سبزی و نوروز را خُرد می کند. آمار های اولیه را نمی شود باور کرد. فقط حیرت است و چیزی آن ته ته های ذهن که می گوید جواب آن "مگر می شود؟" ها همیشه یک "نه" بزرگ است. آوار پایین می آید. همسایه ها می ریزند توی خانه و به سقف شکسته نگاه می کنند و هر کدام چیزی برای دلداری می گویند. دلداری دردی دوا نمی کند. این همه وقاحت را هیچ کس باور نمی کند. تمام آن چیزها که به انتظارش بودیم دود شده و به هوا رفته. پدر و مادر دعوت همسایه ها را رد می کنند و توی حیاط خانه چادر برپا می کنند و کرسی می گذارند. می رویم توی خیابان و آرام و در سکوت می رویم. هنوز فکر می کنیم می شود چیزهایی را درست کرد. راه می رویم و راه می رویم. صبح مادر و پدر به فکر چاره برای گذراندن روز، سوار یک اتوبوس گردشگری می شوند که تعدادی پیرمرد و پیر زن را دور تا دور طهران می گرداند و زیبایی های شهر را نشان شان می دهد. اتوبوس خصوصی است اما "دایی بابا" از پدر و مادر دعوت می کند که همراه بچه ها مهمان شان باشند. هر روز یک جای تهرانیم. دنبال حق مان ایم. چیزی که از اول انگار مال ما نبوده. جواب مان خشونت است. خشونت و خشونت و خشونت. گروه توی خیابان ها، کاخ ها و موزه ها می گردند و جاهای زیبای طهران را تماشا می کنند؛ اولین جایی که موشک صدام خرابش کرد، اولین فیلم سینما دیاموند که حالا تغییر کاربری داده، کاخ گلستان و شمس العماره و برج میلاد و میدان آزادی. جاش مهم نیست کجا باشد؛ میدان هفت تیر، چهارراه کالج، پشت بام ها یا خیابان آزادی. ما می آییم و آنها هم منتظرند تا بگیرند و ببرند و پاره پاره کنند. پدر و مادر گروه را به خانه می آورند. همه از خانه قدیمی و ستون های محکم اش و آجرهای بهمنی و پنجره های چوبی زیباش تعریف می کنند. "دایی بابا" به پدر و مادر می گوید که نگران نباشند. او سقف پایین آمده را درست می کند و خانه قدیمی را نو نوار. در آستانه سال نو به عقب که نگاه می کنیم درد می بینیم و روزهای سیاه. اما باید امیدوار باشیم که هوای تهران بهتر شود و ما نفسی بکشیم از سر آسودگی در سال جدید و دوباره به فکر ساختن باشیم. کارگرها می آیند و سقف خراب را آهن کشی می کنند و دیوارهای پوسیده را گچ کاری می کنند و رنگ؛ خانه دوباره می شود گلستان. حوض آبی دوباره پر از ماهی می شود و گلدان های کوچک دوباره دور تا دور حوض ردیف می شوند.

سال نو مبارک. سال خوبی داشته باشید پر از امیدهای تازه و آرزوهایی که پشت سر هم برآورده شوند.

* طهران تهران. اپیزود اول. طهران: روزهای آشنایی. کارگردان: داریوش مهرجویی

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸