باز هم این ماشین لعنتی روشن نمی شود و صدای استارت سرما خورده اش توی سرم می پیچد. روی تخت جابجا می شوم. پدر زنگ می زند. بیرون می روم و آنقدر هولش می دهم تا روشن شود. پدر سرش را از شیشه بیرون می آورد و تشکر می کند. موهای سفید ریش پرفسوری اش توی نور چراغ خانه همسایه برق می زند. برمی گردم و آرام در ساختمان را پشت سرم می بندم. مادر روی کاناپه نشسته و چشمهایش را بسته، انگار منتظر بوده من برگردم: باز هم یه نفر دیگه داره می ترکه ما باید عذابش رو بکشیم.

 مادر بزرگ به سجده می رود و استغفار می گوید و مادر با کج کردن لب جوابش را می دهد.

- من یادم نمی آد مریضای بابات شب نزاییده باشن.

مادر بزرگ روی جانماز جابجا می شود: پاشو برو بخواب انقدر حرف الکی نزن، مگه دست خودشونه کی بزان.

مادر دست می کشد روی موهای بهم ریخته اش و بلند می شود: اونا که نمی تونن شب نزان، اینم نمی کنه این ماشین رو درست کنه شبا همه رو  بیدار نکنه، اه.

توی اتاق خواب می رود و در را محکم بهم می زند.

- خودش رو یادش رفته، هر دو تا شکمش رو نصف شب زائیده.

روی تخت دراز می کشم و به الهام نگاه می کنم. باید برای الهام دکتر دیگری پیدا کنم.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥