حال این روزها
عصبانی ام؟ هستم. از این همه کار سردستی. از این همه وقت نداشتن برای کارهای جدی. از سرسری گرفتن کارهایی که به عهده می گیریم. از نقد خانم پارسی پور بر "آویشن قشنگ نیست" که انگار با دور سریع کتاب را خوانده و یک خلاصه جمع و جور برای ما نوشته که شاید، فقط شاید، دلمان بخواهد بدانیم این کتاب چطور داستانی دارد که در سه جایزه ادبی نامزد شده است. یا از این معرفی های کتاب در سایت های ادبی که فقط برای دارودسته ای خاص است و انگار در این جا فقط یک ناشر است که در محدودۀ ادبیات داستانی فعالیت می کند. یا از حامد که در چند خط، تمام فیلم های مطرح این روزها را نقد کرده و کلی گویی کرده تا بگوید فقط از Hurt Locker خوشش آمده و چند نقطه در ادامه دلیلش بر ندیدن آواتار گذاشته که یعنی ما که باید بدانیم چرا آواتار را ندیده!
عصبانی ام؟ هستم. از خودم عصبانی ام. شاید تمام این ها که گفتم و هزار چیز دیگر چون عصبانی ام اینطور پیش نظرم می آید. اصلا من چکار دارم که خانم پارسی پور چطور می خواهد کتابی را نقد کند؟ یک عده ای می خواهند مدام همدیگر را تحویل بگیرند و حتما یک عده ای هم هستند که دنبال این قربان صدقه رفتن ها می روند؛ خوب به من چه مربوط است؟ من چه حقی دارم بگویم چرا حامد آنطور می نویسد یا چرا اینطور نمی نویسد؟ هر کسی حق دارد هر طور دوست دارد زندگی کند. من هم اگر رویه ام را عوض نکنم باید همین طور حرص بخورم. حرص بخورم و حرص بخورم.