آغاز داستان "رودرروی مرگ"

صدای ناله هاش توی گوشم است. پلک هام می سوزند از بی خوابی و آب افتاده پای پلک هام. بلند می شوم و از لبۀ خاکریز سرک می کشم بیرون. خبری نیست. انگار که آن ها هم خوابیده اند مثل بهناز. سکوت علامت خوبی نیست. پتوی سبز پلنگی را پیچیده دور تا دور خودش. می نشینم و توی انگشت های به هم گره خورده ام ها می کنم. گرم نمی شوند. جیغ و جیغ.  چمباتمه می زنم کف خاکریز و با دو دست کلاهم را می چسبم. گلولۀ 54 می خورد چند متر دورتر. صدای فش فش ترکش ها را می شنوم که از کنارم رد می شوند. حتما توی دیوارۀ خاکریز سوراخ های ریز باقی می گذارند. داد می زنم. خاکی که هوا شده از انفجار ته حلقم را می سوزاند. صدام در نمی آید. سرش را کرده زیر پتو. تکانش می دهم. بیدار نمی شود. داد می زنم سرش " بهزاد، بهزاد". صدای تانک هاشان زمین را می لرزاند. با دوربین نگاه می کنم. هیچ حرکتی نیست. انگار بیدار نشده اند هنوز. دولا توی خاکریز می دوم. سر دو راهی می ایستم. خاکریز دست چپی شده باتلاق خون. از آن دورهاش که معلوم نیست، صدای ناله می آید. زیر لب زمزمه می کنم. می دوم به راست. دوباره صدای گلولۀ 54 می آید. این نزدیکی ها نیست. می چرخم و توی خاکریز را نگاه می کنم. حتما همان جای قبلی را زده اند، چند قدمی بهناز. می دوم. بی سیمِ افتادۀ تکه تکه شده خِر خِر می کند و شعار می دهد. پتوی پلنگی غرقابۀ خون افتاده کنار. بهزاد نیست. می چرخم دور خودم. جیغ و جیغ. " همان لحظۀ اول سوراخ سوراخ شده بود از ترکش ها، جیغ نزن بهناز". صدای تانک ها نزدیک است. خطِ خونِ کشیده شده روی خاک را تعقیب می کنم. انگار که کشیده باشندش روی زمین. خاکریز کِش می آید. همچنان می دوم. آفتاب آمده بالا. صدای ناله ها و جیغ بهناز غرش تانک ها را محو کرده. خمپاره ها پشت سر هم می آیند. "بهزاد، بهزاد". کاش یک سره پاس نداده بودم تمام شب را. تا مچ پا رفته ام توی خون. بوی زخم و خون و این دیوارها که فشار می آورند. نفسم تنگ شده. " دنبالش رفتم. چند بار بگویم". جیغ و جیغ. با یک چیز کند سرش را بریده اند. با در کمپوت گیلاس که عزیز می فرستاد شاید. پوست ناصاف له شدۀ برگشته و رگ های سر سفید که قد کشیده اند از میان گردن. ده انگشت بریده شده را فرو کرده اند دور تا دور، میان پوست و گوشت گردن. خم می شوم. دیوارها دوباره فشار می آورند. عُق می زنم. چیزی نیست که بالا بیاید. کمپوت های گیلاس مدتهاست که تمام شده. " جیغ بکش بهناز تا صدای ناله هاشان نیاید، جیغ بکش". سرک می کشم از لبۀ خاکریز. حالا صف تانک ها را می بینم. دارند می آیند...   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸