و ناگهان...
نشسته بودم پشت میز. کامپیوتر روشن بود و صورت وضعیت ها را می خواندم. دریا دادور هم می خواند. چشم هام که خسته شد از نگاه کردن به مانیتور. روزنامه ای که کنارم بود را باز کردم و اولین مطلب را خواندم. درباره حمله به اتوبوس یکی از تیم های فوتبال آفریقایی بود که برای جام ملتهای آفریقا می رفتند. ناگهان بغض کردم و اشک هام سرازیر شد. اصلا ناراحت نبودم. فشاری روی شانه هام نبود. اتفاق بدی برای آشنایی یا دوستی نیافتاده بود. همه چیز مثل همیشه بود. ولی اشک ها همین طور می آمدند پایین و هیچ چیز جلودارشان نبود. سال ها بود که گریه نکرده بودم.
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٢۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸