اصغر دراز به دراز افتاده آن روبرو و خون از دست قطع شده اش فواره می زند. ساکت است و فقط به دستش که کمی آنطرفتر افتاده نگاه می کند. گوشهایم را گرفته ام و کز کرده ام ته خاکریز. هر چند لحظه خاکها از بالای خاکریز می پاشد روی سر و کله ام. اصغر چیزی می گوید. بلند می شوم و جلوتر می روم. یک عراقی از بالا می پرد رویم و با قنداق تفنگش می زند توی سرم. سرم داغ می شود و چشمهایم سیاهی می رود. کف خاکریز می افتم و مزه خاک را حس می کنم. سرم خیس می شود و وقتی دست می کشم قرمز می شود. نیم خیز می شوم. عراقی با پا می زند توی صورتم و می رود بالای سر اصغر و عربی بلغور می کند. تفنگش را می گذارد روی سر اصغر و شلیک می کند و سر اصغر مثل اناری که فشارش بدهی می ترکد. بالا می آورم و چشمهایم را می بندم. با پوتینش توی شکمم می زند. خودم را جمع می کنم و ناله می کنم. تفنگش را می گذارد روی سرم. منتظرم تا همه چیز سیاه شود.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥