قسمتی از داستان کوتاه "پاکی دریا"
... زن آن آخرهای کوچه می دوید و سید ولی دنبالش بود. زن جیغ می کشید و می دوید. از این کوچه به آن کوچه و انگار می خواست تمام ده را خبر کند. پنجره ها باز می شد و هر بار یکی از اهالی سرک می کشید بیرون. سید ولی همچنان دنبالش می دوید. انگار نفس اش دیگر تنگ نمی شد. کم کم کسانی که از صدای جیغ زن از خانه ها بیرون آمده بودند دنبال مان راه می افتادند. بالاخره از سید ولی جلو زدیم. عبایش را محکم دورش پیچیده بود و میان هن و هن چیزی زیر لب می گفت.
- برید گم شید خونه هاتون. نامحرمه نامسلمونا.
زن همانطور برهنه می دوید و خون قطره قطره از سرشانه ها و پشتش می چکید روی خاکی کوچه. از کنار کوچه می رفتیم که مبادا روی خون ها پا بگذاریم. رسیدیم به ساحل. زن همانطور به دو زد به آب. همه به خط ایستادیم لبۀ هجوم آب به ساحل. سید جست زد توی آب...
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸