حال مان با داستان بهتر است

مدتی پیش رفته بودم کتابفروشی انتشارات توس. پیرمردی مشغول انتخاب کتاب از قفسه ها بود و آن طور که با فروشنده صحبت می کرد مشخص بود که مدتهاست از آنجا کتاب می خرد. به فروشنده بسیار مودب کتابفروشی گفتم که جلد های کسری مجموعه داستان های چخوف را می خواهم. فروشنده که کتاب ها را آورد. پیرمرد به فروشنده گفت که مدتها پیش داستانی از چخوف خوانده و داستان خیلی رویش تاثیر گذاشته؛ داستان پیرمردی درشکه چی که در شبی برفی هنگام جابجایی مسافران می خواهد از مرگ پسرش برایشان بگوید ولی هر بار به علتی نمی تواند. فروشنده گفت که داستان را نشنیده. پول کتاب ها را که پرداخت می کردم به پیرمرد گفتم آن داستانی را می گویید که آخرش پیرمرد مجبور می شود در طویله برای اسبش درددل کند؟ پیرمرد سر تکان داد. به فروشنده گفتم که داستان "سوگواری" چخوف را می گوید که توی کتاب بهترین داستانهای کوتاه چخوف، ترجمۀ احمد گلشیری هست. فروشنده رفت و کتاب را آورد. داستان را پیدا کردم و به پیرمرد نشان دادم. چند خط اول داستان را خواند. دستش را جلو آورد و محکم دستم را فشار داد. اشک توی چشمهاش جمع شده بود. گفت که خواندن این داستان برایش اتفاق بزرگی بوده و پیدا کردن دوباره آن آرزوش بوده همیشه. خوشحال از کتابفروشی بیرون آمدم چون برایم یادآوری شد، هنوز مردمی هستند که با خواندن داستان اشک شوق به چشم شان می آید. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸