بازیِ " دوست دارید جای چه کتابی باشید؟"
فرنسوا تروفو فیلمی دارد به نام: فارنهایت ۴۵١، فیلمی دربارۀ دنیای زیبای کتاب ها و مردمی که می خواهند برای حفاظت از کتاب، خود، کتاب باشند.
خلاصۀ داستان*: دنیایی خیالی در زمان های آینده. کتاب،از هر نوع، ممنوع است. "مونتاگ" مامور آتش درستکار، در یافتن کتاب هایی که در مکان های مخفی نگهداری می شوند( و در سوزاندن آنها) گوی سبقت را از همکارانش ربوده است. او که با همسرش "لیندا" زندگی ملال آوری دارد، با دختری به نام "کلاریس" آشنا می شود. به تدریج "مونتاگ" متاثر از "کلاریسِ" عاشقِ کتاب، به مطالعه رو می آورد. اما "لیندا" او را لو می دهد. همکاران "مونتاگ" به خانه اش هجوم می برند و کتاب ها را می سوزانند. "مونتاگ" با راهنمایی"کلاریس" به جنگلی می گریزد که ساکنانش کتاب ها را از بر می کنند و به نام آن خوانده می شوند.
فیلم تروفو را سال ها پیش دیدم و از همان موقع فکر می کنم اگر من در موقعیت شخصیت های فیلم بودم دوست داشتم چه کتابی باشم. در طول این سال ها بارها نظرم تغییر کرده و به کتابی جدید تبدیل شده ام. الان کتاب "آلبوم خاطرات"** هستم. می خواهم قسمتی از خودم را برایتان بگویم:
... می دانستم که جولیا خیلی دوست دارد برود، و دلش بی تابی می کند برای قایق، جمعیت، چراغ ها، موسیقی. چشم ها و چهره اش همین را می گفت، و نیز علاقه اش به این که مثل جوان ها رفتار کرده و نظرها را جلب کند. این هم مرا یاد یک چیز دیگر می انداخت. یاد یک تابستان دیگر می انداخت و یک میهمانی دیگر که در باغی بود که ول شده بود به امان خدا و این قدر پر پشت در زمین های باتلاقی اش پنیرک و زنبق های زرد روییده بود که مثل پرچین شده بود.
" اگر بخواهی واقعا می مانم."
" نه، برو. حوصله ام سر نمی رود."
" بسیارخوب، پس تا بعد."
گاهی جولیا و مادرش مثل آن دو تا قایق عین هم می شدند و من می ماندم که واقعا عاشق کدام یک از آن ها هستم. شاید فقط مادر بود که در وجود دختر می دیدمش، و حالا که قایق حرکت کرده بود خاطره ها یک دفعه قوی تر از واقعیتِ زمان حالا شد.
اما آیا می توانستم به خاطره ها اعتماد کنم؟ خیلی سال بود که می گذشت، در واقع درست سی سال بود که می گذشت، و من حتی یک عکس از آن زمان نداشتم. در آن تابستان اتفاق چندانی نیافتاده بود، و در آن مهمانیِ دیگر تنها یک ویولون زن بود...
ژولین***، رضیه، حامد،پونه و پوریا؛ شما دوست دارید جای چه کتابی باشید؟
* خلاصۀ داستان از: راهنمای فیلم( جلد اول. ١٨٩۵-١٩۶٩). بهزاد رحیمیان. انتشارات روزنه کار. چاپ اول بهار ١٣٧٩. ص ۶٢٨
** آلبوم خاطرات. هانس هرلین. ترجمۀ: عباس پژمان. نشر افق. چاپ اول ١٣٨۴
*** فکر این بازی در گفتگو با ژولین سیفعلی مراد شکل گرفت.