فرشتۀ! قانون

تقدیم به مادرم که می دانم اینجا را نمی خواند

و هستی که هنوز در ذهنم جاری است

مادر خیلی روی رفتن به دانشگاه حساس بود. حتی اجازه نداد کنکور هنر بدهم و همان جملۀ معروف همیشگی را گفت که اول یک رشته که به آینده ات کمک کند، بخوان بعد هر کاری که دوست داری بکن.


- منظورت چی بود که این را نوشتی؟

ومحکم زد توی صورتم. می شناختمش. بارها با بچه ها درباره شغلش صحبت کرده بودیم اما حالا باورم نمی شد.

- جواب نمی دی؟

و دستش دوباره پایین آمد. یک نمایشنامه معمولی نوشته بودم و برای شروع سال تحصیلی جدید توی سالن دانشگاه با بچه ها اجرایش کرده بودیم. و حالا انگار توی نمایشنامه چیزهایی دیده بودند و درباره اش تخیل کرده بودند و حالا می خواستند توهماتشان را از دهان ما بشنوند. همۀ بچه های گروه را آورده بودند و می خواستند یکی یکی اخراجمان کنند. ده سال پیش بود. جوان بودم و خام و ترسیده. از همه بدتر توی پوستر کار، اسم هستی را نوشته بودم به عنوان مشاور نمایشنامه. ایستاده بود کنار دیوار و ریز ریز اشک می ریخت. کاری از دستم برنمی آمد. همه اش تقصیر من بود، از فکر اولیه و پیشنهاد به دکتر ه. رئیس دانشکده برای اجرا و جمع کردن بچه ها. با درج در پرونده و ... همه مان را اخراج کردند. بعد از آن تا چند ماه دکتر ه. دوندگی کرد تا توانست پرونده هامان را پاک کند. آنوقت توانستیم دوباره کنکور بدهیم.

دوباره کنکور دادم و یک سال صبرکردم تا دوباره بروم دانشگاه. مادر همیشه می گوید که نمی داند چرا درس چهار ساله را شش سال طول داده ام تا بخوانم و من هیچوقت دوست ندارم این موضوع را بفهمد. نمی خواهم مادر که همیشه نگران حتی کوچکترین مشکلات ماست نگرانی اش اضافه شود. 

هستی را از دست دادم. آخرین بار کنار آن دیوار دیدمش، با آن صورت خیس از اشک... . با آن... . نمی خواهم درباره هستی بنویسم. نمی خواهم...   

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸