گوشواره چیز قشنگیه. عاشق گوشواره ام. مخصو صا اگر پیچ پیچ باشه. اولین گوشواره ای که داشتم رو یادم نمی آد کی برام خریده بود، از وقتی که فهمیدم گوشواره چیه توی گوشم بود. دو تا دایره تو در توی طلایی که وسطش یه پاپییون ریز نقره ای داشت. توی خاله بازیها که مامان می شدم همیشه برای بچه هام گوشواره می خریدم. کلاس دوم دبستان بابام برای تولدم یه گوشواره مثل صدف خرید، خیلی کوچیک بود ولی راههای ریز خیلی قشنگی داشت. گوشواره بعدی رو وقتی دیپلم گرفتم عمو سعید که با ما زندگی می کرد برام خرید. از این گوشواره های بلند که تا روی گردن آدم می رسه. اولش ازشون بدم می آمد، فکر می کردم مثل این زنهای آفریقایی شدم که توی فیلمهای مستند تلویزیون نشون می ده ولی وقتی بچه ها ازشون تعریف کردن کم کم خوشم آمد.ولی فکر کنم بهترین گوشواره ای که داشتم گوشواره های گیلاس بود. اون شب اول که شاخه باریک گیلاسها رو انداخته بودم دور گوشم و گیلاسهای قرمز از دو طرف گوشم آمده بودن پایین. توی آینه که به گیلاسها نگاه می کردم محمود کنارم نشسته بود. دهنش رو آورد جلو و گیلاسها رو کند. نفسش می خورد به گردنم. گوشواره ها رو خورد ولی خیلی بهم خوش گذشت. دوست داشتم هزار تا گو شواره گیلاس داشتم. سلیقه نازنین و نسترن از زمین تا آسمون با من فرق می کنه، اونها اصلا از گوشواره خوششون نمی آد. نمی دونم توی خاله بازیها وقتی مامان می شن برای بچه هاشون به جای گوشواره چی می خرن.   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥