زخم های روی دل، خراش های روی صورت

تجربۀ عجیبی است. گریزی نیست. یک لحظه وارد بینی ات می شود و به پلک زدنی بالا می آید. می سوزاند و می آید و بعد سیل اشک است که پایین می آید. نفس نمی شود کشید. نمی شود فرار کرد. صدای فریاد است و جیغ و ... . زانوی چپ هنوز لغ است و ناگهان می رود به سویی که نباید. دست می گیرم به دیوار. همه جا تار است از اشک. دست می گذارم روی نافرمانی زانو. باتوم ها پر پر می زنند توی هوا. دختری کنارم روی زمین می افتد و صورتش کشیده می شود روی آسفالت پیاده رویی که باید سنگ فرش باشد. اما سیاهی رنگ بهتری است برای پیاده روهای ما چون بهتر رنگ قرمز را در خود می کُشد. زیر بازویش را می گیرم. صورتش خون افتاده. جمعیت دوباره برگشته و جلو می رود. نگاهم می کند، برمی گردد و دوباره می رود میان جمعیت.   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸